dizzyrocker.com – Composing Illusions
2Aug/110

clinching the cliche

این تصور که اوضاع در زمان های گذشته و برای نسل قبلی بهتره بوده و ایده ی بازگشت و زندگی به دهه های محبوب رو تقریبا همه تجربه کردیم. ما همه ارزوی تجربه کردن زندگی ساده تر و اسوده تر گذشتگان رو داریم. بدون اینکه بتونیم فراتر از چیزی که توی فیلم ها بهمون نشون دادن راجعش فکر کنیم.
هر چند ما نمی تونیم از اینترنت و کامپیوتر دست بکشیم اما دوست داریم در زمانی زندگی میکردیم که برق یا الکتریسته وجود نداشت و روزنامه با پنج روز تاخیر دست ادم می رسید. با اینکه نمی تونیم زندگی بدون اب تمیز لوله کشی, خیابون های اسفالت و یا تلفن و پیاده روی های طولانی مدت و یا کار دستی روی زمین های کشاورزی رو تحمل کنیم اما دوست داریم در زمانی زندگی میکردیم که ترافیکی وجود نداشت و مسیرها از هم فاصله داشت و کار پیدا کردن کاری ساده ای بود. با اینکه می دونیم افراد شهیر در دوره خودشون درگیر مخالفت های زیادی بودن و از نظر معشیتی در مضیقه اما دوست که در هم عصر و یا بهتر از اون در همسایگی اونها زندگی میکردیم.
شاید عامل اصلی این خواست به یاد اوردن دوران کودکی(گذشته)  خودمون در ناخوداگاه ذهنی ما باشه. دورانی که هیچ مسولیتی بر ما وجود نداشت و قرار نبود به کسی جوابی پس بدیم و روزی 10 ساعت برای دراوردن خرجی حداقلی به هر کاری دست بزنیم. دورانی که قرار نبود جلوی ده نفر ادم مختلف ده شخصیت متفاوت از خودت نشون بدی. دورانی که شنیدن اخبار روزانه دنیا هیچ تاثیری بر زندگی روزانه ما نداشت و باعث سود و زیان مالی نمیشد.
Midnight In Paris Movie Posterنیمه شب در پاریس (Midnight In Paris) وودی آلن (Woody Allen) همین موضوع رو نشون رفته. اگه بخوام بدون خراب کردن فیلم یه توضیحی  راجعش بدم باید بگم داستان از اونجایی شروع میشه که قهرمان داستان ما جیل(Owen Wilson)  به همراه خانواده پولدار نامزد اینده اش برای سفر به پاریس میره. جیل که از قضا فیلمنامه ی نویس موفقی در هالیوود هم هست کار هنری و حساب شده  رو به داستان های تجاری ترجیح میده و در حال کار کردن روی اولین کتابشه و فکر میکنه از پاریس که از قدیم و یا به علاقه ی خود جیل در دهه 1920 (--دوران طلایی) یکی از مهم تری پاتوق های فرهنگی برای نویسندگان و نقاشان بوده می تونه ایده و الهام بگیره و به طلسم نوشتنش پایان بده.
طی یک اتفاق جیل به دوران محبوبش یعنی 1920 برمیگرده و با همینگوی(Hemingway) خشمگین و منزجر از دنیا
هم پیالگی می کنه و با اسکات فیتزجرالد(F.S Fitzgerald) و زن سلطه گرش زلدا (Zelda) که به عقیده همینگوی مانع پیشرفت او شده به مهمانی های شبانه میره و کول پورتر(Cole Porter) رو در حال اجرای اهنگ جاودانه اش (Lets Do It) می بینه.  پاش به خانه ی پابلو پیکاسوی(Pablo Picasso) زن باره باز میشه و حتی به یکی از معشوقه های او به نام آدریانا  دل می بنده و از او یاد میگیره که برای "مردم پاریس 1920 " پنجاه سال عقب تر و دهه 1870 و 80 دوران طلایی محسوب میشه. از افراد سوررئالیستی مثل سالوادور دالی(Salvador Dali)  و لوییس بونوئل(Luis Bunuel) می اموزه اینکه یک نفر از اینده به گذشه برگرده اصلا موضوع عجیبی نیست و در نهایت تصمیم میگیره برای همیشه در پاریس موندگار بشه.
هر چند سینمایی که فیلم رو توش دیدم خیلی درب و  داغون بود یا به روایت همین فیلم "مایه های هنری" داشت و فیلم رو دو سه بار وسط پخش قطع شد. اما از خود فیلم خوشم اومد. از اون فیلم های جمع و جور و با روایت های مستقیم که سالی یک بار می تونه یک ساعت سرگرمت کنه و باعث بشه دلت برای گذشته هایی که تجربه نکردی و ندیدی تنگ بشه.

29Jul/110

backstroke

یکی از لذت های کوچیک زندگی اینه که ساعت 6 صبح توی آب سرد استخر مثل سگ عرق بریزی

27Jul/110

rehab

Amy Winehouse

هر چند خبر فوت امی واینهاوس(Amy Winehouse) ناراحت کننده بود اما فکر نمیکنم کسی از شنیدنش شوکه یا حتی یه تعجب ساده هم کرده باشه. این اتفاق رو همه هر چند به جوک و مسخره, پیش بینی کرده بودند. نمی تونم بگم از خودنابودی و در نهایت مرگ یه ادم ضعیف النفس که از نظر حمایت معنوی یا مالی هرگز برای ترک کمبودی نداشته ناراحت میشم. اما چیزی که این وسط باعث عصبانیت من میشه نوع برخورد رسانه های زرد با افرادی مثل واینهاوس که اتفاقا تعدادشون کم هم نیست. من اینجور رسانه هارو در تشدید بیماری و پریشانی روانی شون مقصر می دونم و وقتی شنیدم قراره حرومزاده ای مثل روپرت مرداک رو با چوب مورد نوازش قرار بدن بیش از حد نرمال خوشحال شدم.
درسته که واینهاوس بیشتر از اینکه برای موسیقی که تولید میکرد, برای مشکلاتی با الکل و مواد داشت توی صدر اخبار بود اما این موضوع نباید باعث بشه که توانایی و استعدادش رو زیر سوال ببریم. اولین بار که امی واینهاوس به من معرفی و اهنگی ازش رو شنیدم اولین تصورم ازش یکی از اون بانوهای سیاه پوست امریکایی دهه شصتی بود که من تا حالا اسمش رو نشنیدم. اما وقتی دیدم واینهاوس فقط 22 سال سن داره متولد بریتانیاست و سفید پوست,  دو انگشت اضافه از کف دستم دراومد. واینهاوس رو میشه به نوعی سردمدار تمام  خواننده/ترانه سراهای زن انگلیسی دونست در دهه 2000s به لطف موفقیت او تونستن خودشون رو وارد و تثبیت کنن. Duffy, Amy Mcdonald, Lauara Marling,Lilly Allen و از نظر موسیقیایی از همه نزدیکتر و مهمتر Adele کم و بیشتر همون راهی رو دنبال کردن که Amy Winehouse پایه گذاری کرد(--یا شاید بهتر باشه بگیم از دهه شصت بازآوری کرد.)
مهم ترین اهنگ و یا امضای-موسیقیایی او آهنگیه به نام Rehab که در اصل قرار بود یه شوخی و یا یه جور طعنه به کسانی باشه که زندگی خصوصیش رو زیر سوال می برن اما به سرنوشتش دوخته شد و تبدیل شد به یک نکته اخلاقی ناخواسته برای دیگران که راهی او را رفت رو تکرار نکنن و البته تا ابد فضایی رو برای شوخی های بچگانه باز گذاشت.
-
چند تا از اهنگهاش رو اپلود کردم. دوست داشتین دانلود کنید.

دانلود

Filed under: Music No Comments
25Jul/114

please police me

Interpol/David Lynch
اگه سریال لاست رو یادتون بیاد یه اتاق کنترلی داشتن که توش یه کامیپوتر هر چهل و پنج دقیقه یه شمارش معکوسی رو شروع میکرد اما هیچ کس نمی دونست که بعد از صفر شدن شمارشگر قراره چه اتفاقی بیوفته. اپراتور فقط به دستورات عمل میکرد و از ترس کاری که بهش گفته بودن انجام بده رو انجام می داد. بی چون و چرا.

رویارویی با ترس یا یه مرحله جلوتر غلبه بر اون کار مشکلیه برای همینه که همه ادم ها به نحوی یه دایره امن به دور خودشون میکشن تا درونش احساس راحتی بکنن. وقتی مرئوس ترس باشی دیگه چیزی وجود نداره که توی دلت رو خالی کنه. وقتی مرگ و زندگیت وابسته به فشردن یه دکمه باشه فقط تا زمانی که عادتش در تو شکل نگرفته در موردش می پرسی و زیر سوال می بریش. ایستاده مردن از پس هر کس و ناکسی بر نمیاد
اینترپل - Interpol - یکی از اون گروه های نسبتا موفق نیویورکی که من هیچ وقت جدی نگرفته بودمشون. شاید یه دلیلش این باشه که ادم های که توی کالج و دانشگاه برای وقت گذرونی گروه تشکیل میدن رو قبول ندارم الان که فکر میکنم شاید به جز REM هیچ گروه موفق دیگه به ذهنم نمیاد که از توی دانشگاه و برای وقت گذرانی شکل گرفته شده باشه و به جایی رسیده باشه. (پینک فلوید؟ ردیوهد؟ کویین؟ وقت گذرانی؟!)
البته شاید دلیل مهمترش این باشه که با دیدن یه گروه مثل اینترپل و یا در رده های بعدی, Franz Ferdinand  و یا Killers  و گروه هایی از این دست اتوماتیک Joy Division می افتم و اینکه چطور همیشه یکی پیدا میشه و به طور وقیحانه ای  پرسونا و هستی یه گروه دیگه می دزده و به اسم خودش میزنه.
اما اینترپل هم مثل بعضی از گروه ها(مثلا Arcade Fire) به طور تدریجی راهش رو توی سلیقه من باز کرد.
این ویدیو(اگه یوتوب داشته باشین) همین هفته پیش بیرون اومد و یه همکاری مشترکه بین دیوید لینچ و اینترپل. نمی دونم چی میشه راجعش گفت: روح سرگشته درون انسانه که از سر ترس می خواد کسی کنترلش کنه و بهش دستور بده(Please police me). پیرمرد دم مرگیه که به دنبال ساعت شنی زندگیش می دوه تا کنتورش رو صفر کنه. معتادیه که برای نشعه شدن پی مواد مخدری برای روحش می دوه. یه دیوانه روانی که با فشردن یه دکمه به ارگاسم می رسه. می دونم خیلی چیزها ممکنه باشه اما مطمئنم که هیولا یا دیو نیست.

22Jul/110

Music Video

موزیک ویدیو یک هنر مرده ست. عامل مرگ موزیک ویدیو نه تغییر برنامه سازی "ام تی وی" بود و نه هجوم شوهای واقع گرایانه ی ارزون و بی محتوا. نه گرون شدن خرج ساخت باعثش شد و نه کهنه شدن فرمت تک آهنگ سازی.
عامل مرگ موزیک ویدیو همین اینترنت بود. به طور سنتی هدف اصلی موزیک ویدیو تبلیغ برای البومیه که قراره از یک تا حداکثر دو ماه دیگه بیرون بیاد و هدف دومش بالا نگه داشتن فروش البوم تا یک یا حداکثر دو ماه بعد از بیرون اومدن البوم. اما وقتی اینترنت وارد شد و البوم ها خیلی زودتر از زمانی که اقایون کت شلوار پوش تصمیم گیری کرده بودن بیرون اومد و از اون بدتر به شکل مجانی روانه هارد دیسک پرظرفیت نوجوان های بی پول شد فاتحه این هنر هم خونده شد. . اما بالاخره باید یه جایی باشه که بری وایسی و براش فاتحه بخونی
.

22Jul/110

reprise vol.2

تو این مدتی که اینجا اپدیت نمیشد خود موجودیت "وبلاگ" هم رفت زیر سوال. اخه دیگه توی عصر توییتر و فیسبوک کی حوصله خوندن یه متن بلندتر از 200 کاراکتر رو داره. حالا من چون از دنبال بازی و استتوس اپدیت کردن خوشم نمیاد میشم انسان سنتی. اینم بره کنار هزارتا چیز دیگه ای که توی عصر اینترنت تا همین 45 ثانیه پیش تازه و نو بود اما الان نیست. والا

Filed under: Life No Comments