dizzyrocker.com – Composing Illusions
15Aug/110

Over Dosed: Sweet Paranoia

تازگی همه اش احساس میکنم یکی می خواد از پشت سر بهم حمله کنه و مثلا یه چاقو کوچیک رو تا ته فشار بده توی گردنم. طوریکه که خون فواره کنه بالا و زن ها سر بچه هاشونو بگیرن تو بغلشون که نبینن و نشنون; دخترها جیغ بکشن; مردها داد و هوار راه بندازن و پسرها بی تفاوت با موبایل فیلم برداری بکنن.
همین دیروز داشتم سر چهار راه می رفتم که دفعه وهم برم داشت و سریع برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم.
دیدم یه پیرمردی داره به فاصله نزدیک پشت سرم راه میاد که با دیدن این حرکتم ایستاد و سرش رو اروم اورد بالا و همینطور بهت زده نگاهم کرد. برگشتم راهم رو ادامه بدم. هنوز دو قدم نگذاشته بودم که دوباره برای اطمینان برگشتم و یه نگاه کوچیک به پشت انداختم که دیدم طرف نیست. کامل برگشتم سمت چپ و راست رو نگاه کردم اما نبود. یه دور دوره خودم زدم تا اینکه بالاخره دیدم از خیابون رد شده و رفته اونور چهارراه. یه نفس راحت کشیدم و خیالم داشت راحت میشد که احساس کردم یه چیزی داره از پشت بهم نزدیک میشه.

Filed under: Over Dosed No Comments
20Mar/081

street survivor

دقیقانمی دونم چرا هنوز اینجا سر پاس. مثلا این که تبدل به عادت شده. همونطور که قبل از بیرون رفتن ز خونه گاز رو چک میکنم قبل از تموم شدن مهلت اینجا هم فرت تمدید. دیگه حوصله ی سابق رو ندارم. واقعا وقتی به دو سال پیش خودم تو همیجا فکر کنم تعجبم میگیره. ایا تو همون ادمی. هاه.
من اون ادم دیروز هم نیستم. دوسال پیش؟! دل خوش آنم.
شواهد نشون میده هفت هشت ساعت تا تحویل باقی نمونده بیشتر. همم چند سال پیش بود که تصمیم گرفتیم به جای اون عبارات عربی فارسی رو بگیم تا ملموس تر بشه. امسال اما اصلا عبارت نمیگیم که هر چه بیشتر شاشیده باشیم به این فرخنده ی باستانی.
کلی روز بایست نو بشه تا بلکه چرخ زنگ زده ی مارو بچرخونه.
می دونید. به وبلاگ محدود نمیشه. این چرخ پوسیده وجود من رو گرفته. احساس میکنم عین یه موش زینتی! - دیگه از ازمایشگاهی بودن در اومدیم خیر سرمون - تو یه دایره گیر افتادم. باید بدووم و چرخ رو راش بندازم اما تلاش بیشتر و کمتر گرفتن.
بیشتر دودیدن و کمتر حرکت کردن. بیشتر حرف زدن و کمتر شنیده شدن. مدل جالیبه. اسمش رو چی بذارم.
میشه بهش گفت مدل 144. ساعت دقیقا یه ربع به دوئه.
همه اش به خودم میگم کاش امسال کبیسه بود. کاش یه روز دیگه برای تغییر دادن همه چیز فرصت داشتم.
هاه.
هاه هاه
هاهاهاها

Filed under: Over Dosed 1 Comment
24Feb/06Off

on fire

burned guitar

A Denial
A Denial
A Denial
A Denial
A Denial
A Denial
A Denial
A Denial

Filed under: Over Dosed Comments Off
23Jan/061

Over Dosed: my last stand

Precense رو گذاشتم تو دستگاه. ترک يک مياد. می‌برمش جلو...فيشت..فيشت...سر ۳:۴۲ نگهش می‌دارم.
۳:۴۳... جيمی پيج هاردنينگ می‌کنه. صدا رو تا يازده بالا می‌برم و برمی‌گردم که به کارم برسم...
۳:۵۱... فک‌ام از شدت فشار قفل ميشه, عين ديوونه ها دو دستم رو بالا می‌برم تا ارواره‌ رو از هم جدا کنم...
۳:۵۵... درد تمام وجودم رو گرفته. تمام عضلاتم منقبض شده. خودم روی تخت پرت می‌کنم. حدای من بيرون زدن رگ‌های گردنم رو حس می‌کنم
۴:۱۰...صورتم عرق سردی کرده. چشمام سياهی ميره. نمی تونم باز نگه‌شون دارم.
۴:۲۰... بهتر شدم. فکم‌ام ازاد شد. الان فقط دستام می‌لرزن.
۴:۳۰...مطمئنم اگه اون چند گرمی که از قبل تو کشو قايم کردم سر سيگارم بچپونم با دومين يا سومين پک به ميليون‌ها قسمت تقسيم ميشم و درد, درررررررررررررررررد وجود نخواهد داشت.
۴:۴۰...به عوارض ترک يابويی عادت کردم. دو ماه از اخرين مصرفم می‌گذره ولی هنوز ول کن نيست.
نمی‌دونم شايد داره آخرين زورشو می‌زنه, ولی مطمئن نيستم چند بار ديگه تحمل اين درد رو دارم.
فقط خودم رو گول می‌زنم. هنوز هم معتادم فقط نوع اعتيادم عوض شده. يک زمان به حشيش و حالا به اينترنت.
۵:۳۳... رابرت ادامه ميده:

Oh the sweet refrain, Soothes the soul and calms the pain
Oh Albion remains, sleeping now to rise again


۵:۵۸...

Wandering and wandering, What place to rest the search
The mighty arms of Atlas, Hold the heavens from the earth
...
...

کی می‌دونه؟ شايد اين اهنگ برای اين ساخته شده که امروز تسکين دردم باشه.
اهنگ رو به دقيقه‌ی ۴:۱۰ بر می‌گردونم. سرم رو به باند می‌چسبونم و سعی می‌کنم در صدا ذوب بشم.
حل بشم و يکی شدن رو تجربه کنم.
می‌خوام پرواز کنم. اما اينبار با ويد نه, بلکه با گيتار جيمی پيج.
خيلی وقته که ديگه چيزی برام مهم نيست. نه خودم و نه تفکرات و برداشت‌ شما.
به دلسوزی احتياج ندارم, فقط بگذاريد تو خونه‌ی خودم راحت باشم...آزاده ازاد.

Filed under: Over Dosed 1 Comment
14Dec/054

Over Dosed: Final Cut

Night Road

-چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. به نظرم این راه از همه بی دردسر تر اومد. دیگه از اون همه زمین خوردن, از اون زندگی نفرت بار خسته شده بودم. با اون سنم هنوز به استقلال مالی نرسیده بودم. از تمام سگ دو زدن‌ها برای یک قرون دو قرون های نون شب خسته شده بودم. از اینکه نصفه روزم رو کنار افراد دزد و بی پدر سر کنم خسته بودم. تمام هم و سن سال‌هام بالاخره یک جور خودشون رو بالا کشیده بودن ولی من هیچ وقت چیزی خاصی برای ارایه نداشتم.
چرا داشتی. تو فقط نخواستی تلاش کنی.
-اینطور نیست.
همینطوره, کاملا همینطوره. تو می‌خواستی راحت کناری لم بدی و به همه‌ی چیزایی که می‌خواستی برسی. اما اين راهش نيست, هست؟ جوابم رو بده, هست؟
-لازم نیست سرم داااد بکشی.
چرا لازمه. تو خیلی چیزها برای عرضه داشتی. ولی چی.... کناری نشستی و چشمت رو بی تفاوت بستی.
-آآآ...خیلی خوبه. این عالیه. اگه خیلی زیادن فهرستشون پرینت بفرست به ادرسم تو جهنم. اگرم تعدادش از يک بالاتر نمیره همینجا بنال چون فعلا مجبورم مزخرفات تو رو گوش بدم.
فقط به عنوان مثال برات میگم...به عمرم کمتر کسی رو دیدم که به خوبی تو رویاپردازی کنه.
-هه هااا....هه معلومه. چون به غیر از من نفس کسه دیگه‌ای نبودی.
من نفس تمام ادم‌ها بوده‌ام.
-خوب که چی؟... رویاپرداز؟... تو خودت داری میگی رویاپرداز...ساختن یک دنیای واهی. یک زندگی واهی و ویران کردنش,
حتما داری با من شوخی می‌کنی...زندگی واقعی رو نمیشه با رویا سر کرد نفس عزیز. لطفا به دنبال یک چیز بهتر بگرد.
تو گیتاریست خوبی بودی
-اه اره خیلی.
هنوز هم بی اعتنایی رو ترجیح میدی. تو توی اولین هفته‌ی تمرینت یک اهنگ رو کامل زدی, یادت میاد؟
- منظورت چيه؟ این کاریه که اکثریت با هوش متوسط و تمرين معقول می‌تونن انجام بدن.
یادت میاد تو اولین ماه تمرین و بدون اموزش قبلی از روی صدای نوار تونستی اکورد بگیری؟
-چی رو می خوای به من ثابت کنی؟
به من بگو چند ساعت تو روز تمرین می‌کردی.
-این رو خودت می‌دونی.
بلند اعتراف کن.
-کمتر از یک ساعت.
همین رو می خواستم بشنوم. ادی ون هالن رو یادت میاد یا اسلش رو. یادته زمان تمرینشون رو با خودت مقایسه می کردی؟ تو فقط نخواستی تلاش کنی. تو می‌تونستی گیتاریست خوبی بشی.
-گیرم که درست بگی. اخرش که چی؟...نه اینکه تو اون خراب شده خیلی وضع هنرمند‌ها خوبه.
حالا من هم گیتاریست خوب. هشت من رو کی قرار بود نه کنه؟
اولین باری که نفر اول مدرسه شدی رو یادت هست؟ یادت هست برای مسابقات شطرنج فرستادنت منطقه؟ یادت هست به چه شوق و ذوقی چند کتاب برای تمرین گرفتی و بعد چند ماه...پوف...باز هم نشستی کناری و به خودت تلقین کردی که هیچی نیستی.
-هه...باید اعتراف کنم تو بهترین سفسطه گری هستی که تا حالا دیدم.
تو حتی همین الان هم نمی‌خوای یه لحظه رو این مسائل فکر کنی. می‌دونی برای غالب مردم داشتن يک استعداد برای موفقيت تو زندگيشون کافيه ولی خيلی چيزها داشتی که هدر دادی.
-شاید راست بگی. ولی دیگه به چه دردم می‌خوره. دیزی دیگه مرد.
متاسفم ولی بايد بگم دفاعیات تو قابل قبول نبود و من مجبورم علی‌رغم میلم پروندت رو ببندم. تو الان رو تخت بیمارستان دراز کشیدی و دکتر ‌تا چند ثانیه‌ی دیگه اخرین شوک الکتریکی رو بهت میده. من می‌تونم یک فرصت دوباره بهت بدم ولی با توجه به نفرتی که از دنیا داری مطمئن نیستم این پیشنهاد رو قبول کنی.
-تو واقعا می‌تونی زندگی رو بهم برگردوني؟
البته
-باید فکر کنم. بهم وق...
فرصتی برای فکر کردن نیست.
-اگه واقعا قدرت چنین کاری رو دا......

دید...دید دید...دید....دید دید

خدای من...شوک جواب داد. دارم علائم حیاتش رو می بینیم.....اون, اون برگشت.

Filed under: Over Dosed 4 Comments
13Dec/053

Over Dosed: These Excuses

-عالی شد. حالا قرار "نفسم" خودم رو محاکمه کنه. اين فوق العادس.
اینجا محاکمه‌ای در کار نیست فقط چند تا سوال جواب. تو خودکشی کردی دلیل این کار چی بود؟
-دیگه حداقل تو که باید بدونی.
می‌خوام از زبون خودت بشنوم پس شروع کن.
-هه...دوست داری از کدوم دوران زندگیم بگم؟ از زمانی که خيلی بچه بودم؟ از اون زمان که فقط صدای دعوای پدر مادرم یادم مونده. قهر...شب خونه‌ی فامیل موندن..دل رحمی و به مرور ربشخند ها اونها. از دوران بچگی صاحب خونه رو یادم میاد که اومد و اسباب مارو ریخت کنار خیابون. از بچگی پله‌های دادگاه خانواده رو به خاطر دارم.
ولی اون مساله هيچ به طلاق نکشید.
-چه فرقی می کنه...ها؟
خانواده تو هیچ وقت از هم نپاشید. هیچ وقت مجبور نبودی از پدر یا مادرت جدا زندگی کنی.
- هه...فکر می کردم این دنیا میزان صدمات روحی رو دقیق‌تر حساب کنن. من یک سال خونه‌ی اين و اون خوابيدم. یک سالی که مثل جهنم بود. خیلی بچه بودم, درست ولی سنم انقدر بود که رفتار به تدریج زننده فامیل رو نسبت به خودم درک کنم.
حق هم داشتند. به خدا حق داشتند. من نباید خونه کسی می‌رفتم. الان که فکر ميکنم می بينيم شايد بهتر بود کنار خيابون می‌خوابيدم. نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم.
ادامه بده.
-پس دوران کودکی برات کافی نبوده؟
من برای قضاوت بايد همش رو بشنوم.
- خب از دوران بچگی برات بگم؟ از زمانی که فقط ده یازده سالم بود؟ از اون زمان پاهای گلی مادرم رو به خاطر دارم . مادری که تو سرما و گرما با پای پیاده کيسه‌های خرید خونه رو تنهايی به خونه ميوورد. از اون زمان بی‌کاری پدرم رو خاطر دارم. از اون زمان کارنامه‌ی مدرسه که سال به سال و تا ثبت نام سال جدید تو مدرسه می‌موند به خاطرم مونده. هنوز نگاه پرسشگر مدیر و ناظم که هر چند وقت یک بار چند بار از مسائل خانوادگیم سوال می‌پرسیدن به يادم مونده. از اون زمان بلیت اتوبوس به خاطرم مونده. از مسیری که مجبور بودم با اتوبوس بیام. نگاه متعجب مردم که حتما از خودشون می‌پرسیدن با این سن و سال چطور تنها این مسیر رو میره.
- باز هم ادامه بدم؟
البته, من باید به تمام زندگی تو گوش کنم.
- نمی‌دونم شاید وضعم تو نوجوانی بهتر شد. چند سال از جنگ می‌گذشت و روابط خونواده به حالت عادی برگشت بود. تو اون دوران برای اولين بار کلمه خانواده برای اولین بار برام معنی شد. ولی ول شدن بیش از حد تو خیابون کار خودش رو کرده بود. خودم رو با اذیت دیگران سرگرم می کردم. با بقیه بچه های محل جدید راه می اوفتادم تو خیابون هر کاری از دستم بر می‌اومد می‌کردم. از پنچر کردن چرخ ماشین تا شکوندن شیشه خونه‌ی مردم.
بعد هم که وارد دبرستان شدم.
تو دبیرستان بود که اولین تجدیدم رو اوردم. تو دبیرستان بود که دومین تجدیدم رو اوردم. تو دبیرستان بود که مجبور به تغییر رشته شدم, ریاضی برام سنگین بود یا شاید خودم هیچ تلاشی برای یادگیریش نکردم
تو دبیرستان بود که سیگاری شدم. سال چهارم بودم که چک چند صد هزار تومنی صاحب کارم رو به جای نقد کردن تو ماشین لباس شویی تبدیل به کاغذ مچاله کردم و طبيعتا چک اخراج خودم رو امضا.
يک سال پشت کنکور بودم.
سال اول کنکور قبول نشدم ولی چندان تلاشی برای درس خوندن نکردم. در عوض با حشیش اشنا شدم و شدم حشیشی.
چرا سعی می‌کنی دروغ بگي؟
-دروغ؟ این عینه حقیقته.
تو فقط چند بار امتحانش کردی تو حتی انقدر نکشيدی که بدنت به اين مواد عادت کنه و نتونی ترک کنی.
-شايد راست بگی. الان حضور ذهن درستی ندارم. گيجم. خيلی گيجم.
- تو داری سعی می‌کنی که مشکلاتت رو بزرگتر نشون بدی ولی این راهش نیست. ادامه بده.
با اینکه درس چندانی نخوندم ولی سال دوم بندر انزلی قبول شدم. چاره‌ای نبود بین دانشگاه اجباری و سربازی, قبول اجبار اول به نظرم راحت‌تر اومد.
تک و تنها سوار شدم رفتم شمال. تک و تنها ثبت نام کردم. تک و تنها چهار ترم اونجا درس خوندم و کار کردم تا اینکه بالاخره امسال دوباره کنکور قبول شدم. هر چند باز هم نزديک نبود ولی وقتی جایی مثل انزلی رو دیده باشی دیگه کرج برات حکم خونه رو داره.
وضعم از نظر دیگران بهتر شد ولی این جا به جايی خرج داشت. پول کم اوردم و روم نشد به کسی بگم. خرد خرد از اینو اون گرفتم تا به مرور پس بدم تا اینکه جمعش شد ششصد هزار تومن.
-سیصد و پنجاه هزار تومن. مشخصا تو درس ریاضی خیلی ضعیفی و شاید باز داری بزرگ نمایی می‌کني؟
هر چی که اسمش رو می‌گذاری به هر حال من بدهکارم و باید قرضم رو بدم.
به سرم زد مسافر کشی کنم و از این راه هم درامدی داشته باشم.
- ولی بعد از دو روز زیر نگاه مردم خودت رو له شده فرض کردی و این کار رو گذاشتی کنار.
دو روز که نه ولی خب اره. نمی توسنتم این کار رو ادامه بدم
و بقیه اش رو فکر کنم بدونی
- يعنی تمام دلایل تو برای خودکشی همین بود؟
اره خب
- بگذار يک چيزی رو رو‌ راست بهت بگم, تو يک نا-‌دان واقعی هستی.

Filed under: Over Dosed 3 Comments