Bear This In Mind
وقتی نمونهای از انحصاریترین احساسات و تفکراتت رو در نوشته یا کردار یه ادم که حتی تو رو نمیشناسه, میبینی; چیکار میکنی؟
کلافگی یا دستپاچگی, ترس یا احساس عدم امنیت همه ثانویهان
چون وقتی این اتفاق برای بار دوم یا سوم یا یه همچین باری تکرار میشد, پیش از هر چیز, قلبم از کار وایساد...یا شاید گرمپی ریخت
به خودم یادآوری کردم که تو خاص نیستی...تو اصلا هیچی نیستی
این فکر خام رو از سرت بیرون کن...همین حالا
Tell You What
انگار که داشت از چهارچوب دید, دایرهی افکار, نمیدونم یا شاید از در خروجی بیرون میرفت که یهو برگشت به طرفم. دستش رو کند کند اورد بالا انگشت اشاره رو یه جوری رو هوا طوریکه که نه طرف خودش بود و نه من; گرفت و شاید برای اولین بار مخاطبم کرد:
اصلا می دونی...
من حتی همینیام که هستم نیستم.
از من چه انتظاری داری؟
برگشت و از در زد بیرون
انگار که هرگز وجود نداشته
انگار که اصلا نبوده...هیچ وقت
Cant Be My Own
بگذار امروز سالگرد آن روزی باشد که سعی در من مرد
...یا فردا
اگر وجود دارد, بیامرزد
Sudden Ghost Of Elvis
اصلا چه معنی میده که آدمها در اولین برخوردشون کسی رو به حد فیکون تکون بدن و اونقدر ناگهانی تاثیر بگذارن؟
تاثیر باید کند و آروم باشه. مثل یه ویروس مثل یه انگل مفید یا نامفید از تنگترین زوایای شخصی وارد بشه آروم به کناری بشینه و پایه ریزی کنه تا به وقتش. همینطور خرد خرد به رسوخش ادامه بده تا یه روز وقتی جلوی آینه ایستادی که خودت رو برانداز کنی
تا یه روز که داری بازتاب مجازی وجودت میبینی حس کنی انگار همه چیز مثل همیشه نیست
اما ازش بگذری.
نمیدونم شاید نیمه شبی وسط قیلولهی نیمروزی یا حتی موقع خالی کردن محتویات رودهی عزیز یا یه وقتی مثل این; تازه "اوه" بگی و رشته کار دستت بیاد و با یه قیاس کوتاه چند پردهای بفهمی که چه تاثیری ازش گرفتی.
چقدر شبیه اون شدی....ناخواسته
the whisperer
مدتیست زمزمه میکنم; برای تنفر ظهور دلیل ملزم نیست
من متنفرم
از هر چه باشد
یا نباشد