hanging in half-mast
ساعت دو شب بود که یه دفعه حالش بد شد و بردنش به آی سی یو. فرداش امتحان میان ترم داشتم اما با این حال صبح پا شدم همراه بقیه رفتم بیمارستان. بیمارستان میلاد تازه افتتاح شده بود و هنوز بوی بتادین و خون و الکل نمیداد. یک ساعتی دنبالش گشتیم تا بالاخره فهمیدیم دوباره بردنش بخش. همینطور که بقیه یکی یکی داخل اتاق میرفتن یک چیزی مانع داخل رفتن من میشد. هر از گاهی سرم رو کج میکردم و یه نگاه سریع به داخل میانداختم و دوباره بر میگشتم توی راهرو. دوست نداشتم تو اون حالت ببینمش. بیحال روی تخت پهن شده بود. یه ماسک روی دهنش بود و نمیتونست حرف بزنه. حتی قدرت تکون دادن دستش رو هم نداشت. بقیه حرف میزدن و اون با حرکت صورت تصدیق میکرد. 30 دقیقه گذشت و همه یکی یکی اومدن بیرون که بریم. برای اخرین بار سرم رو کردم تو اتاق که غیابی باهاش خداحافظی کنم رد نگاهش من رو گرفت و دستش رو اورد بالا و انگار با علامت می خواست که برم پیشش. سریع خودم رو بیرون کشیدم. خودم رو زدم به ندیدن. جرات داخل رفتن رو نداشتم. برام سخت ترین کار دنیا بود. چهار ساعت بعد از دنیا رفت و من هنوز خودم رو نبخشیدم
in-memoriam
در نهایت تاثر خاطر, آشفتگی ظاهر, شوریدگی خیال, دوچارگی باطن, تالم روحی, تلاطم تفکر و انخساف مشارع به عرض میرساند به عضویت فیس بوک درآوردنمان.
سرشت ما اینگونه نبود
ما مثل آتش پاک بودیم.
hanging on your street
نه سال پیش و توی یکی از روزهای سرد و برفی بهمن 81 در حالیکه چسبیده بودم به شوفاژ اتاق یکی از روزنامه های اصلاح طلبی اون زمان رو(-- که حالا اسمش از خاطرم رفته) باز کردم و توی صفحه مربوط به فناوری با وبسایتی به نام پرشین بلاگ و پدیده عجیبی به نام وبلاگ نویسی اشنا شدم.
"وبلاگ: دفترچه خاطرات انلاین شماست. وبلاگ این امکان را به شما می دهد تا ازادانه به نشر عقاید خود بپردازید" و توضیحاتی از قبیل.
نمی دونم الان چند نفر اون احساس و برداشت اولیه شون رو یادشون میاد اما حداقل برای خیلی ها از جمله من که تمام عمرمون از شکل گرفتن "شخصیت" و "کاراکتر فردی" محروم مونده بودیم و طبق برنامه اول توسعه قرار بود همه یک رنگ و یک صدا و یک فکر باشیم وبلاگ مثل یه معجزه بود. فرض کن بتونی هر چی دلت می خواد بنویسی. هر چی دیگران می نویسن بخونی و با دیگرانی تا به حال توی جامعه به شکل یه شماره سریال شناسنامه باقیمونده بودن بحث بکنی. وبلاگ, کافه نادری نسل ما بود.
بعد از شش هفت ماه خوندن وبلاگ های مختلف تصمیم گرفتم که خودم هم وبلاگی داشته باشم. فقط برای اینکه تست بکنم و ببینم که:" ایا واقعا میشه یا نه" و اینطوری بود که وبلاگم رو حول محور گروهی که الان ازش خوشم هم نمیاد یعنی بان جووی نوشتم. هر چند مایه ی ابروریزیه اما احساس تاریخ نویسانی بهم دست داده که اجازه کوچک ترین دخل و تصرفی رو هم توی کار به خودشون نمیدن. ایناهاش اینجاست دقیقا هشت سال پیش: دوشنبه 20 مرداد 1382
الان هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که "خیشحال" غلط تایپی بوده یا تلاش ابلهانه من برای حرف زدن به مدل اون دوران. یا مثلا اینکه یادم افتاد اون موقع رسم بود که برای نویسنده وبلاگ عکس و متن بفرستن تا بگذاره توی وبلاگش و یا اینکه اصلا یادم نبود استفاده از"لول" اون موقع هم مثل الان رایج بود.
فکر میکنم تا بهمن 83 توی اون وبلاگ نوشتم و بعد فکر دات کام شدن به سرم زد. یادمه اخرین مطلبم راجع کشته شدن دایمبگ دارل روی صحنه بود.
می خواستم دات کام بشم چون مدت ها بود که دیگه راجع موضوع اصلی وبلاگ که بون جووی باشه نمی نوشتم و البته همون موقع ها هم بود که تغییراتی توی مدیریت پرشین بلاگ به وجود اومد و مهاجرت دسته جمعی وبلاگ ها به بلاگ اسپات و بلاگفا (--نجات بخش اون دوران!) شروع شده بود.
واقعا نه سال از اون زمان گذشته. باورش سخته. هر بار که بهش فکر میکنم باعث میشه پلکام تند-تند و عصبی بزنه. وقتی یادم می اوفته که توی این نه سال در خارج اینترنت چه بر من, بر این کشور, به ادم هایی که انگار زمانی می شناختمشون و چه در وبلاگستان به وبلاگ ها و ادم های پشت مانیتور گذشته دلم میگیره. وقتی یادم که از اون وبلاگ های اولیه از هر 20 تا فقط یکیش باقیمونده احساس بدی بهم دست میده.
وقتی حین پرسه زدن توی سایت آرکایو.دات ارگ مدام به خودم میگم "اوه! این یکی رو هم من یه زمان می خوندم.. این یکی رو هم..." این ادمها کجان؟ چه بلایی سرشون اومده؟ حتما الان دارن به خوشی زندگی میکن اما برای من مرده محسوب میشن. همین باعث میشه فکر کنم وبلاگستان تبدیل شده به قبرستون بزرگ. یکی از دلایلی هم که نگذاشتم تو این سه سال وبلاگم تبدیل به محل فروش قرص ویاگرا و لاغری بشه همین بود. دوست نداشتم که سایتم بمیره. دوست نداشتم یه بخشی از وجودم رو بکشم.
الان هم یک جورایی حال و هوای همون دوران اولیه رو پیدا کردم. چون اولا وبلاگم بازدید کننده ای نداره - دوما کلی مطلب هست که دوست دارم راجعش بنویسم و از همه مهم تر لذت وبلاگ نویسی بهم برگشته.
reprise vol.2
تو این مدتی که اینجا اپدیت نمیشد خود موجودیت "وبلاگ" هم رفت زیر سوال. اخه دیگه توی عصر توییتر و فیسبوک کی حوصله خوندن یه متن بلندتر از 200 کاراکتر رو داره. حالا من چون از دنبال بازی و استتوس اپدیت کردن خوشم نمیاد میشم انسان سنتی. اینم بره کنار هزارتا چیز دیگه ای که توی عصر اینترنت تا همین 45 ثانیه پیش تازه و نو بود اما الان نیست. والا
Stickin’ around
یکی از دم دستی ترین لذت های زندگی همین نفس کشیدنه.
کافیه ده ثانیه به دم و بازدم فکر کنی, مسیر رفت و برگشتش رو بررسی کنی تا ازش لذت ببری.
نفس میکشم. و هنوز منتظر اون اتفاق بزرگ نشستم. دیگه زانوهام برای سر پا ایستادن خیلی داغونه
end of an era?
حالا نصف ماه پهنای باند تموم کردن که خوبه...کم کم باید به فکر برگشتن به سرویس های مجانی باشم
خب برام زور داره فقط برای مثلا 2 گیگابایت پهنای باند بیشتر یهو دو برابر پول بدم. اونم با وضع مزخرف الان که واقعا دیگه باید حساب تک تک ریال های تو جیبت رو داشته باشی.
قبلا هم گفتم اگه این سایت رو تا حالا نگه داشتم فقط به خاطر این بوده که دوست ندارم بعدا یه روز بیام ببینم یه کمپانی ثکثی زنجیره ای ورداشته اینجارو کرده محل تبلیغش.
اما با این وضع هم کاری نمی تونم بکنم. علنا باید پست هامو محدود کنم...خدا خدا کنم کسی به اینجا لینک نده که یهو پهنای باند تموم بشه
خب لزوما قرار نیست از ترافیک بیشتر خوشم بیاد. برای من زنده موندن تا اخرین روز ماه مهم تره. چطور که نمونه اش تو این ماه از 15 ام بساط کلا تعطیل بود.
15 تعطیلی که برای مای باسن گشاد مثل تعطیلات عید موقع مدرسه می مونه. دیگه همون حال حوصله ای هم که برای کار داشتی و تمام ایده هات برای پست زدن سوت میشه. الان اینجا تبدیل شده به جایی که فقط اهنگ اپلود میکنم. اون هم به خاطر حجم بالاش و تعداد محدود بازدیدکننده ها عملا شاید برای دو نفر فایده داشته باشه. خب وقتی میخواستم دوباره جدی شروع کنم قصدم این نبود. ولی واقعا الان تا ماه شروع میشه یه چشمم به پهنای باند روزانه ست. همین الان که دارم تایپ میکنم یه نمونه از همون لحظات.
حداقل روی یه سرور مجانی دغدغه پهنای باند وجود نداره اما از اون طرف هم...خیلی چیزها این وسط حیف میشه...
نمی دونم واقعا نمی دونم چی میشه.