dizzyrocker.com – Composing Illusions
4Jun/060

t.h.i.n.k

اوايل ف.ک.ر می‌کردم فقط من رخوت زده شدم.
مدتی که گذشت با خود ف.ک.ر می‌کردم که فقط اطرافيان من رخوت زده شده‌اند.
مدتی بعد مت.ف.ک.رانه به اين نتيجه رسيدم که وبلاگيان دچار رخوت شده‌اند.
امروز بدون ساطع کردن هرگونه امواج ف.ک.ری مطمئن‌ هستم که مرده‌ايم.
با اف.ک.ا.رمان دفن شده‌ايم. خيلی زود
----------
ديروز ديکشنری اصطلاحات رو برداشتم تا دنبال چيزی بگردم. دورادور از معنای مفهومی اصطلاح اگاهی داشتم ولی می‌خواستم از وجود معانی ديگه هم مطلع بشم. ديکشنری رو که باز کردم يهو مثل برق گرفته‌ها به خودم گفتم:
آخ پسر! اين لغت حتما فيلتر شده نمی‌تونی دنبالش بگردی.
وقتی ديکشنری رو بستم تازه فهميدم کی‌ام کجام و به کی دادم. نمی‌دونستم و هنوز نمی‌دونم اين موضوع باعث خنده‌ست يا فغان.

Filed under: Illusions No Comments
20May/063

all the wrong reasons

Moon Landing

از خودم می‌پرسم چرا پشت هر کاری يه دليلی وجود داره. نميشه بی‌دليل کاری انجام داد؟ مثلا همين الان که دارم اين متن رو می‌نویسم دوست دارم بدون دليل خاصی متن رو کش بدم.
اصلا وقتی به زندگی نگاه می‌کنی و چيزی جز بی‌دليلی و بیهودگی نمی‌بينی طبيعتا اعمالت هم بايد بی‌دليل باشه. بيخود نيست که مغشوش کردن افکار از راحت‌ترين کارهاست.
اين فکر پدرسگ که محدوديت نمی‌شناسه. بگير بشين يه جا و فرت و فرت برای کارهای ديگران دليل بساز. از اين لحاظ منتقدان هنری سابقه‌ی جالبتری نسبت به بقيه دارن. آره اين اقا منظورش فلان بوده, بهمان و رحمان و ريسمان بوده. حالا هی شفاف سازی کن. چيه حتما فکر می‌کنيد با منظور خاصی ترکيب شفاف سازی رو به کار بردم. نه پدرجان بی‌دليل بود. مثل تمام عمرم.‌‌‌
حالا هی بيا توضيح و تفسير کن که بنده‌ی خدا! چنين چيزی خيلی ناگهانی به ذهنم رسيد و تو کمتر يک ثانيه به چنين رابطه و معجونی رسيدم. هدف؟ به جان کفتر قلی جان فقط ارضا کردن خودم بوده. همين و بس. بدبختی من و تو اينجاست که اين تازه قسمت کوچکی از مرحله‌ی ثابت کردن بوده. حالا بايد ثابت کنی که بی‌دليل دانستن بی دليلی‌يت چه دليلی داشته. و يا چه دلايلی! اخه يکی نيست حالی اين جماعت ادم صفت بکنه پدرجان, مادرجان, ای تخم چپ چشم مادر بزرگ بنده, مگه تو برای تحليل اراجيف بنده دليلی داشتی؟ البته به جز پول(که سلطان دلايل است).
اصلا يکی نيست بگه اهای ادم عاقل! اول حاصل عمر خودت رو تحليل کن و بعد(اگر چيزی جمع شد) با دست پر بيا تا صحبت برانيم. به جان اسقف از هر شش زيليون فيليون گريگوريون ادم; يک نصفه ادم و بلکه يه ادم درست حسابی با دليل(حالا مدرک مال خودش) پيدا ميشه. تازه اون هم چی, يه ننه بابای سرخورده داشته که برای رسيدن به ارزوهايی که خودشون توش موندن و ترکمون زدن يه ترکمون ديگه زدن(بچه دار شدن) و به اندازه‌ی يه ادم حرارت کره‌ی زمين رو بالا کشيدن. به خاطر چی؟ که حالا شايد اين حلال زاده يه گهی از اب در بياد.
اگر هدف اين باشه که در اينده گهی بشی باز هم دليل کافی برای ثابت کردن مفيد بودنت نداشتی. مثلا اون بچه‌ای که شب‌ها زیر سقف اسمون ستاره‌ها رو می‌شماره و ارزوی سر کردگی می‌کنه در نهايت وقتی به هدفش رسيد(اگه خيلی زبل باشه و قاطعيتی هم داشته باشه) می‌فهمه که حتی بعد از رسيدن به هدفش هم گهی نبوده و اساسا بی‌دليل اومده و بی دليل هم رفته.
و يا کارهای اين دانشمند‌ نماها. همين ها که چد و پد سال عمرشون رو هدر ميدن که بفهمن فلان چيزی جرا يهو گنده شد. فلان چيز چرا سرازير شد و غيره.
يکی نيست حالی اینها بکنه وقتی ملت کل هستی رو بی دليل می‌دونن حالا فلان چيز فلان شد. گور بابای لکنته‌اش. خب شد که شد تو رو چه شد؟
اصولا وقتی من و شما بی‌دليل زندگی ميکنيم. حالا هر اتفاقی که می‌خواد بگذار بيافته تا وقتی بدونيم بی‌دليل بوده اهميت نداره. تازه اهميتش در ذاتش نيست بلکه تاثيرش بر رفتار و زندگی ماست که يه کم با اهميتش می‌کنه.
از قديم گفتن هر خل و چل و اسمان جلی برای شاخص شدن به فلسفه پناه می‌بره. به قول يارو گفتنی(خودم رو ميگم) فلسفه در اصل از دو لغت عربی قل و سفیه تشکيل شده بود که به مرور همونطور که "ش" نقطه‌اش رو از دست داد, قل+سفیه هم بکارتش رو بر باد داد و شد فلسفه.
يه زبان چانی چونی هم زدن درش که اره اقا عوام الناس نمی‌فهمه و از اين حرفها. البته عوام الناس دليلی برای فهميدن نداره. ولی حتی اگه داشت واقعا هم شنيدن مزخرفاتی که سر و تهش به طولانی شدن مدت ريدمان طرف ربط داره احتياج به نفهمی و قايم باشک بازی تو کوچه‌ی قلی چپ داره.
بالا بريم پايين بيايم همينجا گيريم. بالاخره نميشه که ديپلم ردی گرفته باشی و سندرم از نوع ايسم حاد نگرفته باشی. نميشه اسم چهار تا بی‌پدر رو شنيده باشی و طرفدارشون نباشی. نميشه حرفی بزنی که به جايی لينک نشده باشه. بالاخره هر جوری که هست بايد محدود باشی.
يا چپی يا راستی. يا دموکراتی يا تندرو و خودرو. حد وسط يا شما و جنوبی نداريم. درست مثل بقيه چيزها. نمی‌شه مدرک نداشته باشی ولی تدريس کنی. نميشه بدون دنبال کردن سبک خاصی موسيقی توليد کنی و يا بدون الهام از فرد خاصی قلم بزنی. نميشه حرف بزنی, فکر کنی اما ذهنت به جايی دلبستگی نداشته باشه.
بالا بری يا پايين بپری محدودی. انسانی و هيچ دليل خاصی هم برای ادامه زندگی و ازادانه زيستن وجود نداره.

Filed under: Illusions 3 Comments
10May/061

the first letter

اقا اين پند و انرزهای اخير بدجور روح معظم زمينی ما را انگولک فرمود و ما را به تلاش برای مکاشفه و تحليل و انگاره پردازی هرز گونه سوق داد و چند آن و چون آن.
اقا چه نامه‌ای که نوشته نشد. اين مادر مرده به گمانم جزوه‌ای يا نيم کتابی بود برای خودش. و عجب احترامی و تفقدی شامل حالش گشت. چنان در خواندنش عجله داشتند که همانجا جر واجرش کردند
اين از هم تحليل‌های اقايان صاحب ميز. به جان خودم نباشد به جان خود نامحترمش اگر وقت اضافی داشتم سری به زباله دانی سفارت سوييس می‌زدم علاوه بر گردش در ميان فضولات خارجی اصل نامه را هم از انجا بيرون می‌اوردم. ببين نامه چه ارزش ديپلماتيکی دارا بوده که اجازه داده‌اند يک کشور سوم(هر چند نخود هر آش) بيايد و سر درب مهر و موم شده‌اش را شکافت بدهد.
به جان محترم شما ما, امروز من را چيز خور کرده‌اند. سر شب که با لهجه‌ی افغانی سخن‌پراکنی می‌کرديم و حالا هم که موتورمان گيج-پاج فرموده و چند آن و چون آن.
ما منتظر نامه‌ی بعدی هستيم . به قول معروف بوی نا زيبای جلد دومش کی بيرون می‌زند و ما در سطل زباله‌ی سفارت کدام کشور کندکاو بفرماييم؟
بهتر است بگذريم. همين سطور برای گاهنده کردن اين پهنه‌ی گسترده کافی می‌زند و البته باقی حرف‌ها هم بماند برای کاغذهای ارسالی بعدی.
/////
نه چندان مرتبط و البته بسی تا قسمتی ابری و طوفانی:
امروز چشمان خمارمان ديده به چنين پهن صفحه‌ای گشوده شده و بسی رنجش خاطر فراهم و چند آن و چون آن.
باور بفرماييد در ايران و با اين سابقه‌ی هر چند به گاهش رفته‌ی مذهبی عجيب است گسترش چنين فتنه‌هایی. حالا ما کاری به اسلام افراطی, غير افراطی و يا اسلام از نوع بی‌اسلامی‌اش نداريم اخر ترجمه‌ی چس مانده‌های فکری غربی و غالب کردنش به چه هدفی؟
اگر قصد اسلام ستيزی داريد ديگر شما را با خدا چه کار است. اگر هم قصدتان اثبات عدم وجود ذات مقدس است از کتابخانه‌ی بزرگ‌ترتان مثنوی بر گيريد و بيتی بخوانيد. به جان عزيز خودش قسم يک بيتش برايم حجت است و تمام.
حالا می‌خواهيد خدا ستيزی کنيد خوب بفرماييد. صد البته حق صحبت کردن داريد ولی من هم با اويزان شدن به همين حق است که می‌گويم اين نظريه‌های علمی ضد ایزدی که از اعتماد دانشمندان غربی به پيشرفتشان در دانش بر می‌خيزد, مهمل است و باطل.
ديگر عرضی نيست. گشاده بافتيم و بسيار رج خورد. تا بعد
يا حق بر دود.

Filed under: Illusions 1 Comment
25Mar/060

propaganda

ايا از وضع فعلی ايران در جامعه‌ی جهانی نگران هستيد؟
ايا سياست خارجه‌ی دولت را غير ديپلماتيک می‌پنداريد؟
ايا احتمال قطع حمايت روسيه و چين را می‌دهيد؟
ايا از جنگ و يا تحريم‌های احتمالی واهمه داريد؟
ايا مايل هستيد قبل از پيچيده‌تر شدن موضوع هسته‌ای مسولان در تصميمات خود تجديد نظر کنند؟
ايا با تعليق فعاليت‌های اتمی ايران موافق هستيد؟

ايا با موضع فعلی کشور, ايران می‌تواند از اعتبار جهانی برخوردار باشد؟
ايا با اقتصادی مبتنی بر تک محصول موافق هستيد؟
ايا محو کردن کشور و ملت‌های جهان را وظيفه‌ی خود می‌دانيد؟
ايا سلاحهای اتمی را نشانه‌ی قدرت و پيشرفت زير بنايی يک کشور می‌دانيد؟
ايا وضع فعلی راههای ‌زمينی و هوايی کشور را مطلوب می‌دانيد؟
ايا تکاپو برای برخورداری از انرژی هسته‌ای صلح اميز را الويت درجه‌ی اول کشوری می‌دانيد؟

در هر دو حال جواب شما به اخرين سوال برای پرسشگران اهميت دارد. مهم نيست تحت تاثیر چه پرسش‌ها و پيش زمينه‌ای پاسخ داديد, مهم پاسخ منفی شماست و البته پاسخ مثبت در موارد "مورد نياز" ديگر.

Filed under: Illusions No Comments
24Mar/060

down a dream

حال‌ام؟
هنوز چيزی اون وسط بالا و پايين ميره
,
نفس‌ام؟
هنوز غير قابل پيش‌بينی و باطنا سياه
,
فردا؟
هنوز نمی‌دونم ولی شايد مثل اين باشه;
وارونه‌ی وارونه‌ی وارونه.

Filed under: Illusions No Comments
22Mar/06Off

shoulda face it

به جای شنبه پنجشنبه همه رو جمع می‌کنه. مادرم هيچ وقت نسبت حساس نبود ولی اينبار ازم ميخواد که باهاشون برم. حتما نگران حال‌ام شده.
-يک موضوع مرده.
همه هستن. حتی اونايی که چشم ديدنشون رو ندارم. بهم گفته به احترام جايی که داريم می‌ريم حرمت‌شون رو نگه دارم و اون وسط چيزی بهشون نگم.
-يه فکر اشتباه.
اره اخر سال شده و بايد کدورت‌ها رو دور ريخت ولی با زخم دل چی کار ميشه کرد؟ برای اون هم دوايی هست؟ برا اون تهمت‌ها يا داد وبی‌دادها.
-دکمه‌ی ويرايش.
بعد از ده سال برای اولين بار که به اونجا می‌رم. قبل از اينکه وارد بشيم يه نفر دست‌ام رو می‌گيره و با دستای خودش حلقه می‌کنه. با حالت عصبی برمی‌گردم ولی وقتی چهره‌ی دختر خاله‌ام رو می‌بينم نفس راحتی می‌کشم.
-به کجا؟
کليسا هيچ تغييری نکرده. رنگ روکش رديف‌ها رو تغيير دادن و البته اون نقاشی‌های قديمی روی شيشه رو همينطور. اروم اروم به سمت رديف‌های جلو می‌ريم و تو اولين رديف خالی جاگيری می‌کنیم.
-روح ازرده.
درست يک رديف عقب‌تر از ما نشستن. نمی‌بينمشون ولی صداشون مياد. فرانک کمی برو اونطرف‌تر.
چی انجيل جيبی‌ات رو نياوردی؟
-خفه شو. فقط خفه شو.
اسقف مياد. حرف حرف حرف. چرا به فارسی زر ميزنه؟ حتما دستور از مقامات بالا اومده. حتما اون پشت چوب لا درش گذاشتند. اوه حواسم نبود. ببخشيد اينجا نبايد فحش بدم. دعا می‌کنم: ای صاحب اين خانه, مرا به خاطر بی‌حرمتی‌ام ببخش. تو رئوف و مهربانی. آمين.
-با من بخوان!
امسال به خاطر اربعين سرود و تکنوازی نداريم. اين هم از جوک سال. ديگه روزمون کامل شد.
همه به صف.
رديف به رديف به صف می‌ايستيم و يک به يک از زير دست اسقف عبور می‌کنيم. اسقف اعظم پشت به ما ايستاده و دعا می‌کنه. نفر به نفر از زير دعا عبور می‌کنن تا نوبت به من می‌رسه.
کشيش دستش رو پيشونی‌ام می‌گذاره, چشمانش رو می‌بنده و زير لب چيزهايی ميگه. همونطور خونسرد جلوی کشيش ايستادم و با چشم و ابروی بالا انداخته‌ام کشيش رو نگاه می‌کنم. وقتی دعا خوندنش تموم ميشه و روی بدنش صليب می‌کشه برای يک لحظه احساس ميکنم که -چقدر به امرزيده شدن احتياج داشتم.
وقتی از کليسا بيرون میايم ترس برم می‌داره. با اينکه هوا سرد نيست اما دندون‌هام به هم می‌خورن و يه جور شوک عصبی می‌گیرم.
هر کار ميکنم که ذهنم رو با چيز ديگه‌ای سرگرم کنم نميشه. نه موسيقی و نه وبلاگ و تلفن و حرف و دعا جواب‌ام نيست. هيچ کدوم از اين کارها به قدری مشغول‌ام نمی‌کنه که حتی برای چند ثانيه راحت باشم.
شايد يه کم براش دير شده باشه. می‌خواستم شب سال تحويل ازتون بخوام تا برای اروم شدن روح سرکش‌ام دعا کنيد ولی هر چی کردم دست‌ام به نوشتن نرفت. اميدوارم دير نشده باشه. اميدوارم خيلی دير نشده باشه. احساس تهی بودن می‌کنم. خيلی بيشتر از قبل و شايد صدها برابر بيشتر از قبل به از گذشته‌ی خودم می‌ترسم. دوست ندارم با روح کثيف بميرم. ای صاحب روح خودت ببخش.

Filed under: Illusions Comments Off