Archive for the 'Illusions' Category

does this looks infected?

Monday, November 5th, 2007

Down in dry county
They’re swimming in the sand
Praying for some holy water
To wash these sins from off our hands
In dry county
The promise has run dry
Where nobody cries
And no one’s getting out of here
ALIVE

همین

Read the rest of this entry »

blanked

Friday, April 6th, 2007

قصد این بود که از اول عید (بخونید اییید - از اون نوع ایییدها که زنگ اولش رو یه دعای عربی آتیش می کنه) برگردیم سر زندگیمون ولی زد و برای مایی که چند سال به سال هم جایی نمیریم بساط چتر شدن اماده شد(البته با این تفاوت که این بار زورکی چتر رو [...]

Read the rest of this entry »

sleeping all the way

Wednesday, February 7th, 2007

ادم ها یکی یکی تو زرد از آب در میان. اون آرمان ها و بلندبینی ها. تموم اون حرف ها و عقاید پر زرق و برق. تمام اون چیزها و کسانی که بهشون دلبسته بودیم یا حداقل تا حدودی پتانسیل دلبستگی براشون متصور بودیم.
می ترسم. می ترسم از اون روز که خود ما هم تو [...]

Read the rest of this entry »

Pricing The Faith

Friday, December 22nd, 2006

یه دونه از اون سوال های گوشزدی چند وقته که بد جوری تو ذهنم ول می زنه.
سوال اینه: اگه اعلام بشه که روی دلار به پیغمبر فحش خوار و مادر! دادن عکس العمل شما به عنوان کسی که خودش رو مسلمان می دونه چیه؟
آیا حاضرید در راه اعتقادتون هر چی دلار تو خونه دارید بسوزونید. [...]

Read the rest of this entry »

what?!

Tuesday, November 21st, 2006

- واقعا با این موضوع مشکلی نداری؟
تا زمانی که چراشو نفهمم نه!
- مرتیکه خوش صبر!!!

Read the rest of this entry »

sol genitica

Sunday, November 12th, 2006

وقتی طرز فکر ادم ها رو نقد میکنی. وقتی باورشون رو به چالش می کشی. وقتی از شیوه داوری اشتباهشون شکایت میکنی اخرین تیر ترکششون اینه که بهت بگن ملاقات خوبی بود. از دیدنت خوشحال شدم.
————-
پا پی: این متن در اصل هیچ کم و کاستی نداره فقط می خوام دید دقیق تری از یه کلمه [...]

Read the rest of this entry »

real side of fake

Sunday, November 5th, 2006

می‌خوام بالاخره یه روز تو جمع بهشون بگم که چقدر حالم ازشون به هم می‌خوره و چه تنفر خاصی نسبت به تک تکشون دارم.
و البته دوست دارم جمله مشابه رو از دهن خودشون بشنوم.
بعدش؟
بعد بر می‌گردیم خونه با پاکن می‌افتیم به جون دفتر تلفن.
فردا حالمون بهتر از همیشه‌س.
این رو مطمئنم.

Read the rest of this entry »

Zero Conditional Laugh

Thursday, October 5th, 2006

چرخيدن تو انباری يکی از لذت بخش ترين کارهايی که گهگاه انجام ميدم.
با سر فرصت و امادگی قبلی ميرم پايين و به زور احساسات شديد نوستالژيک که از تکه پاره‌های خاکی انباری زندگی یيرون مي‌کشه ساعت‌ها خودم رو مشغول مي‌کنم.
ديروز رفتم پايين دنبال ارشيو نصفه و ناقص دنيای سخن.
پدرم هر ماه می‌خريد. وفتی مثل تمام [...]

Read the rest of this entry »