dizzyrocker.com – Composing Illusions
17Aug/080

Towering Fool

برای خنثی کردن فعل بودنم به دنبال پرتگاهی می‌گشتم
از حماقت خود جایی بلندتر پیدا نکردم
مرگ خوبی از کار در خواهد آمد وقتی چند سال دیگر بدنم به زمین بخورد
عاآآآآآآح

Filed under: Illusions No Comments
14Aug/081

Once Again, Gracefully inSane

خلوت کردن, تنها بودن, از جای شلوغ بیرون زدن, در رو محکم پشت سر بستن, وسط تابستون زیر پتو رفتن; اینا....اینا, اینا یه تعبیر کهنه‌ست. یه درمان منسوخ.
من تنهاییم رو توی شلوغ‌ترین جاها پیدا می‌کنم. توی صف بی سر و ته اتوبوس, توی این مرکز خریدهای رنگ و وارنگ و حال به هم زن, روی صندلی بدعنق واگن مترو, وسط یه سینمای تاریک درست وقتی همه دارن به تیکه‌های یخ هنرپیشه‌ی محبوبشون خنده تف می‌کنن.
می‌تونی ساعت رو از دستت باز کنی و روی صندلی پارک جا بذاریش و تظاهر کنی که گم‌اش کردی. مطمئنا حداقل برای یک وعده‌ی گذرا به وقت شمار احتیاج نداری. ادراکت بعد از مدت‌ها داره بهت سوزن می‌زنه که "اوهوی! برای اولین بار ببین, برای اولین بار بشنو, برای اولین بار احساست رو به کار بگیر." چی دارم میگم...فقط خودمون تنها می‌دونیم چند تا از این اولین بارها از سر گذروندیم.
چراغ‌ها یکی یکی کور می‌شن و ادم ها یکی یکی می‌میرن
تو
اونجا
خودت رو وسط یه محله غریب پیدا می‌کنی
خودت رو توی جای غریب پیدا می‌کنی
خود غریبه‌ات رو پیدا می‌کنی
خودت رو پیدا می‌کنی
شاید

Filed under: Illusions 1 Comment
5Nov/073

does this looks infected?

Down in dry county
They're swimming in the sand
Praying for some holy water
To wash these sins from off our hands
In dry county
The promise has run dry
Where nobody cries
And no one's getting out of here
ALIVE

همین

Filed under: Illusions 3 Comments
6Apr/071

blanked

قصد این بود که از اول عید (بخونید اییید - از اون نوع ایییدها که زنگ اولش رو یه دعای عربی آتیش می کنه) برگردیم سر زندگیمون ولی زد و برای مایی که چند سال به سال هم جایی نمیریم بساط چتر شدن اماده شد(البته با این تفاوت که این بار زورکی چتر رو برامون باز کردن) و رفتیم. (سه شنبه همشهری تیتر کرده بود که امسال پر سفرترین نوروز بوده - البته چیزی به نام آمار در ایران وجود خارجی نداره - ولی به خودم گفتم راست میگه! همینکه ما خانوادگی رفتیم جایی خودش حجته.
این شد که این شد خلاصه.

----------

تو این چند سال خداحافظی وبلاگی زیاد دیدم و کلا بی خبر رفتن رو به پایان نامه نوشتن ترجیح دارم. اینطوری هر وقت که به اون وبلاگ سر میزنی یه خاطره خوش برات هست. یه جریان زندگی. یه حرکتی. اما پایان نوشته یعنی مرگ. نمی دونم چطوری توضیح بدم. اما یه جور رغبت کش واقعیه. از نظر حفظ دوستان وبلاگی ادم بدشانسی هستم. چون حداقل ده پونزده نفر از کسانی که می شناختم و به نوشته ها یا شخصیتشون علاقه داشتم ناگهانی گذاشتن و رفتن. می دونم از بینشون بعضی هنوز که هنوزه گهگاه به اینجا میان. کامنت های غافلگیر کنندشون که اینطور میگه.
از پارسا و نهال بگیر تا مهران و دار و دسته اش. از ارش و حامد و اون پسره ریچی(که الان اسمش خاطرم نیست) تا سعید س.ک.س مردر آرت.
از داداشمون غارنشین بگیر تا نیکی که بعد از یه سال و نیم یهو اومد یه پست عجیب زد و الان دو سال که باز رفته.
از حمید وایت فلگ و هادی تا اقا هومن امپراطور. از اقلیما و علی تمدن و اشکان خواجه نوری تا شمیده رها و های فلایینگ و پوریا که تا اومدیم بفهمیم کی هستن زدن به چاک.
خلاصه. رسم که پنج شنیه اخر سال میرن سر اهل قبور. ما هم رسممون اینه که سال به سال یه سری به این وبلاگا بزنیم. برای دیدن چی برای یا برای به یاد اوردن چه چیزیش رو نمی دونم. چیزی جز سکوت نمی تونه باشه.
آره انگاری خودشه.

Filed under: Illusions 1 Comment
7Feb/072

sleeping all the way

ادم ها یکی یکی تو زرد از آب در میان. اون آرمان ها و بلندبینی ها. تموم اون حرف ها و عقاید پر زرق و برق. تمام اون چیزها و کسانی که بهشون دلبسته بودیم یا حداقل تا حدودی پتانسیل دلبستگی براشون متصور بودیم.
می ترسم. می ترسم از اون روز که خود ما هم تو زرد و چپ از آب در بیاییم. خود خودمون. به همون سادگی که دیگران.

Filed under: Illusions 2 Comments
22Dec/060

Pricing The Faith

یه دونه از اون سوال های گوشزدی چند وقته که بد جوری تو ذهنم ول می زنه.
سوال اینه: اگه اعلام بشه که روی دلار به پیغمبر فحش خوار و مادر! دادن عکس العمل شما به عنوان کسی که خودش رو مسلمان می دونه چیه؟
آیا حاضرید در راه اعتقادتون هر چی دلار تو خونه دارید بسوزونید. حالا صحبت از چندرغاز (که علما میگن قاز) نیست. فرض کنید یه مقدار قابل توجه.
چی کار می کنید؟

Filed under: Illusions No Comments