the tree of life
تقریبا همیشه هر وقت هنرمندان فکر میکنن که دارن کار مهم و ماندنی انجام میدن از کارشون استقبالی نمیشه و برعکس اگه کارشون رو دست کم بگیرن یک دفعه تمام دنیا ازش به عنوان کاری حماسی و فوق العاده یاد میکنه. شاید به همین دلیل باشه که اودیسه 2001 کوبریک و یا سولاریس تارکوفسکی برای اونهایی که تحمل بیشتر از دو ساعت یکجا نشستن و فکر کردن رو دارن اثاری فوق العاده ای محسوب میشن و بسیاری دیگه از فیلم های فلسفی و پرسشگر نه.
با همین طرز فکر بود که به دیدن اخرین کار ترنس مالیک (Terrence Malick) درخت زندگی (Tree of Life) رفتم. می دونید همیشه در برخورد با اینجور فیلم ها باید بیست دقیقه اول رو فراموش کنی. بیست دقیقه اول همیشه در بار دوم و سوم معنا پیدا میکنه و سر جای خودش قرار میگیره. فیلم مالیک تا جایی که تونسته بود قسمت اغازین فیلمش رو طولانی کرده بود طوریکه که تازه 10 15 دقیقه بعد از اینکه استانه تحملت به پایان میرسید قطعات داستان با یک جاذبه درونی به هم نزدیک میشدن و معنا پیدا میکردن که خب!, حالا صحبت اینجا اصلا از چی هست.
جک اوبراین(شان پن) یه ارشیتکت میانسال موفق اما تنها و غمگینه که در سالروز مرگ برادارش هنگام رفتن به سر کار با دیدن کاشته شدن یک درخت ناگهان به یاد دوران کودکی, پدر و مادرش خونه ی بزرگشون در تگزاس, برادرانش و درخت بزرگی که در حیاط خونه داشتن میوفته و همین باعث میشه به سرگذشتش فکر کنه. به این فکر کنه که اصلا معنای حضورش در این دنیا چیه و اتفاقاتی در زندگی او افتاده به چه دلیلی بوده و چه معنایی داشته.
فیلم به زمان پیدایش اولیه جهان برمیگرده. پیدایش منظومه شمسی, خورشید, زمین, اولین موجود تک سلولی و تلاش دایناسورها برای بقا. جلوه های ویژه فوق العاده به همراه موسیقی کلاسیک حماسی و میخکوب کننده ای که بهت یاداوری میکنه صفحه بزرگ سینما فقط برای گرفتن کلوزاپ از هنرپیشه های خوش قیافه ساخته نشده. زمان میگذره و به تگزاس دهه 50 برمیگردیم. آقا و خانم اوبراین که هیچ اسم کوچیک براشون در نظر گرفته نشده نماد یک خانواده طبقه متوسط اون دوران هستن.
پدری کنترل گر و در عین حال عاشق خانواده که به مثال تمام پدرهای دنیا نمی تونه بین ابراز علاقه, اموختن دیسیپلین و تربیت فرزندان و همچنین رفتار با همسرش بالانس درستی برقرار کنه. پدری که ارزو داشته موسیقیدان بشه و حالا در یک کارخونه کار میکنه. خانم اوبراین شخصیتی کاملا برعکس همسرش داره. با سه پسرش همه جوره راه میاد و با تمام اخلاقشون می سازه و حتی برای نزدیکی بیشتر به فرزندانش خودش رو به بچگی میزنه.
خاطراتی که جک به یاد میاره شکل دهنده شخصیت امروز او هستن. او نظم رو به خوبی اموخته اما از نظر احساسی نقاط تاریکی در ذهنش وجود داره. هنوز از به یاد اوردن خاطرات کودکیش میترسه و این خاطرات عامل ناراحتی و نارضایتی او زندگی شدن. رفتار بد پدرش با اونها, ترک خانه شون در ترک تگزاس به خاطر شغل پدر و مرگ برادرش در 19سالگی. هر چند پدرش از او به خاطر رفتار بدش عذرخواهی کرده اما جک هیچ وقت او رو نبخشیده; هر چند کلی خاطره خوب از برادرش به یاد میاره اما از دست دادنش رو نمی تونه فراموش کنه و به نوعی رفتار بد خودش در کودکی رو دلیل از دست دادنش می دونه.
خوشحالی و ارامش خاطر نهایی زمانی برای جک به دست میاد که بالاخره تصمیم میگیره ترس یا خشمش رو کنار بگذاره و تمام خاطراتش, تمام چیزهایی که به او شخصیت دادن رو همونطور که هستن بپذیره و ازشون فرار نکنه, وقتی بالاخره تصمیم میگیره عذرخواهی پدرش رو قبول کنه و از همه مهم تر خودش رو ببخشه.