slow demise
اروم چشماشو باز کرد. معلوم نبود روی زمین پرت شده یا طاق باز دراز کشیده اما تمام بدنش با زمین تماس داشت. به محض اینکه به خودش اومد خیسی چمن زیرش رو احساس کرد اما با یه کم جا به جا شدن با خودش فکر کرد; احساس بدی هم نیست. زمینی که روش خوابیده بود شیب کمی داشت, اما فشار شیب رو بیشتر احساس میکرد چون سرش به طرف پایین قرار گرفته بود. از 10 یا 15 متر پایینتر صدای اب یه رودخونهی مرده یا در حال مردن به گوش میرسید. از اون جریانهای کند و با حوصله که راهشون رو از بین میلیونها سنگ پیدا میکنن و حرف خودشون رو پیش میبرن.
عضلات دست و پاش رو همزمان با هم منقبض کرد تا یه کم خودش رو از اون حالت کرختی دور کنه. میخواست به عضلاتش کشش بده اما هنوز دستاش چند سانتی از زمین بالاتر نیومده بود که سوزش عجیبی از توی مچ به ساعد و ارنج و کتفش کمانه کرد. از کشش دادن منصرف شد اما تصمیم گرفت اروم اروم روی زمین بچرخه و جای سر و پاشو با هم عوض کنه. در حال کامل کردن دایره معلول وارش بود که نور خورشید مانع شد.
تازه متوجه نور خورشید و از اون مهمتر گرمای ارامش بخشی شد که تمام وجودش رو فرا گرفته بود. در همون حالت چشمانش رو بست و لبخندی از رضایت زد.
"عجب روز فوق العادهای". بالاخره یقه خیس و گردن درد مجبورش کرد بلند بشه و بایسته. باد آروم و سمجی از پشت سر لباسهای خیسش رو به تنش میچسبوند و از جلو افتاب به عمق وجودش نفوذ میکرد. احساس میکرد بلاتکلیفی هوا بلاتکلیف بودن خودش رو تکمیل کرده و ترکیب لذت بخشی به وجود آورده. وضعیتی جدید, اما مثل چهرههایی که حاضریم قسم بخوریم قبلا اونها رو جایی دیدیم, اشنا.
به پایین که نگاه کرد متوجه حدس درستش شد راه آبی شاید به پهنای 14 متر اما آبی باریک و کم صدا. کوله پشتیش رو دید که چند متر پایینتر از خودش افتاده. عینک آفتابیای که حالا دیگه یه دسته نداشت; پاکت سیگاری که همه ی سیگاراش نم کشیده بود; یه فندک; بسته علفش و یه چاقوی سوییسی که روی تیغهاش خون خشکیده بود. وسایلش رو جمع کرد و در همین حین که انتظار داشت خورشید خیسی پشت لباسش رو خشک کنه, اروم اروم از تپه بالا رفت. به بالای تپه که رسید انتظار دیدن هر چیزی رو داشت جز یه تپهی دیگه به همون شکل و فرم. همونطور که از تپه دوم به سوم و از سوم به چهارم میرفت با خودش فکر میکرد که نکنه هنوز در خواب باشم. هر بار که به بالای تپه میرسید برمیگشت و منتظر میشد نور خورشید به چشمانش سیلی بزنه تا اگه خوابه بیدار بشه اما هر بار جواب منفی بود.
دیگه شمارش تپه ها از دستش خارج شده بود که با گذاشتن قدم اخر ماشینش رو دید. از اینکه هنوز ماشینش سالم روی چهار چرخ ایستاده و بر و بر نگاهش میکنه تعجب کرد. لابد انتظار داشت در غیابش راهشو بکشه و بره. کلید ماشین اما توی جیبش نبود. با خودش گفت شاید لای چمنها افتاده باشه. حالا چطوری تمام این راه رو برگرده؟, حتی فکر کردن بهش هم عذاب اور بود. ترجیح میداد همونطور پیاده به راهش ادامه بده و کیلومترها دور بشه تا اینکه مرحله به مرحله به عقب بره و دوباره به اون گودال سرد نزدیک بشه. دست به دستگیره برد و از روی عصبانیت فشار محکمی به در وارد کرد. در با قدرت زیادی باز شد و حتی نزدیک بود به زمین پرتش کنه.
از خودش پرسید که چرا در ماشین رو نبسته؟ وقتی به داخل ماشین نگاه کرد دید که سوییچ هنوز روی ماشینه. سرش رو بالا آورد و اطراف رو پایید. یه نگاه دیگه به داخل ماشین کرد. یه پتو روی صندلی عقب, یه ساک ورزشی بزرگ, یه مشت ات اشغال برای خوردن و تقویمش روی داشبورد. تازه وقتی چند بار لغت تقویم رو توی سرش تکرار کرد بود که مفهوم زمان بهش برگشت. متوجه شد که بیداره, حضور داره و اونجاست. تقویم رو باز کرد که بفهمه اونروز چه روزیه اما در قسمت توضیحات تمام روزهای سال یک چیز نوشته شده بود: "امروز روز اخره منه".
ناگهان انگار روز فوق العادهای در کار نبود
August 24th, 2011 - 16:57
خوبی موزیک بی کلام اینه که میتونی بشینی گوش بدی و یهو یه قصه تو ذهنت شکل بگیره . عاشق همین خاصیتشم.
این آهنگ اکسپلوسیون… به مدت چند روز قشنگ مغزمو دیفرگ کرد… میدونی منظورم چیه؟ یعنی احساس میکردم داره مخمو با طراوت و شاداب میکنه. احساس خوبی داشتم… آهنگه خود زندگیه….