hanging on your street
نه سال پیش و توی یکی از روزهای سرد و برفی بهمن 81 در حالیکه چسبیده بودم به شوفاژ اتاق یکی از روزنامه های اصلاح طلبی اون زمان رو(-- که حالا اسمش از خاطرم رفته) باز کردم و توی صفحه مربوط به فناوری با وبسایتی به نام پرشین بلاگ و پدیده عجیبی به نام وبلاگ نویسی اشنا شدم.
"وبلاگ: دفترچه خاطرات انلاین شماست. وبلاگ این امکان را به شما می دهد تا ازادانه به نشر عقاید خود بپردازید" و توضیحاتی از قبیل.
نمی دونم الان چند نفر اون احساس و برداشت اولیه شون رو یادشون میاد اما حداقل برای خیلی ها از جمله من که تمام عمرمون از شکل گرفتن "شخصیت" و "کاراکتر فردی" محروم مونده بودیم و طبق برنامه اول توسعه قرار بود همه یک رنگ و یک صدا و یک فکر باشیم وبلاگ مثل یه معجزه بود. فرض کن بتونی هر چی دلت می خواد بنویسی. هر چی دیگران می نویسن بخونی و با دیگرانی تا به حال توی جامعه به شکل یه شماره سریال شناسنامه باقیمونده بودن بحث بکنی. وبلاگ, کافه نادری نسل ما بود.
بعد از شش هفت ماه خوندن وبلاگ های مختلف تصمیم گرفتم که خودم هم وبلاگی داشته باشم. فقط برای اینکه تست بکنم و ببینم که:" ایا واقعا میشه یا نه" و اینطوری بود که وبلاگم رو حول محور گروهی که الان ازش خوشم هم نمیاد یعنی بان جووی نوشتم. هر چند مایه ی ابروریزیه اما احساس تاریخ نویسانی بهم دست داده که اجازه کوچک ترین دخل و تصرفی رو هم توی کار به خودشون نمیدن. ایناهاش اینجاست دقیقا هشت سال پیش: دوشنبه 20 مرداد 1382
الان هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که "خیشحال" غلط تایپی بوده یا تلاش ابلهانه من برای حرف زدن به مدل اون دوران. یا مثلا اینکه یادم افتاد اون موقع رسم بود که برای نویسنده وبلاگ عکس و متن بفرستن تا بگذاره توی وبلاگش و یا اینکه اصلا یادم نبود استفاده از"لول" اون موقع هم مثل الان رایج بود.
فکر میکنم تا بهمن 83 توی اون وبلاگ نوشتم و بعد فکر دات کام شدن به سرم زد. یادمه اخرین مطلبم راجع کشته شدن دایمبگ دارل روی صحنه بود.
می خواستم دات کام بشم چون مدت ها بود که دیگه راجع موضوع اصلی وبلاگ که بون جووی باشه نمی نوشتم و البته همون موقع ها هم بود که تغییراتی توی مدیریت پرشین بلاگ به وجود اومد و مهاجرت دسته جمعی وبلاگ ها به بلاگ اسپات و بلاگفا (--نجات بخش اون دوران!) شروع شده بود.
واقعا نه سال از اون زمان گذشته. باورش سخته. هر بار که بهش فکر میکنم باعث میشه پلکام تند-تند و عصبی بزنه. وقتی یادم می اوفته که توی این نه سال در خارج اینترنت چه بر من, بر این کشور, به ادم هایی که انگار زمانی می شناختمشون و چه در وبلاگستان به وبلاگ ها و ادم های پشت مانیتور گذشته دلم میگیره. وقتی یادم که از اون وبلاگ های اولیه از هر 20 تا فقط یکیش باقیمونده احساس بدی بهم دست میده.
وقتی حین پرسه زدن توی سایت آرکایو.دات ارگ مدام به خودم میگم "اوه! این یکی رو هم من یه زمان می خوندم.. این یکی رو هم..." این ادمها کجان؟ چه بلایی سرشون اومده؟ حتما الان دارن به خوشی زندگی میکن اما برای من مرده محسوب میشن. همین باعث میشه فکر کنم وبلاگستان تبدیل شده به قبرستون بزرگ. یکی از دلایلی هم که نگذاشتم تو این سه سال وبلاگم تبدیل به محل فروش قرص ویاگرا و لاغری بشه همین بود. دوست نداشتم که سایتم بمیره. دوست نداشتم یه بخشی از وجودم رو بکشم.
الان هم یک جورایی حال و هوای همون دوران اولیه رو پیدا کردم. چون اولا وبلاگم بازدید کننده ای نداره - دوما کلی مطلب هست که دوست دارم راجعش بنویسم و از همه مهم تر لذت وبلاگ نویسی بهم برگشته.
August 11th, 2011 - 07:27
اون موقها بلاگستان یه حال دیگه ای داشت. مطالب غار نشین و یه سری های دیگه رو ده بار ده بار میخوندیم.
راستی داش اون آرکایو دات کام که گفتی چیه؟ اسپل اینگیلیشش رو هم بنویس بریم سر بزنیم.
August 11th, 2011 - 16:07
Archive.org
August 22nd, 2011 - 06:49
کلی فاز داد متنت و شخم زدن تاریخ…2-3 ش پیش داشتم به پیمان که همخونهایم باشه و تو سال 85 تو بلاگستان اولین مواجههمون بود میگفتم که دیزی برگشته…خوشحال شد و گفت که تو اول با بان جووی شروع کردی و از نیروانا خوشت نمیاومدو اینا و بعد که دات کام شدی دیگه میونهات با نیروانا خوب شده بود…
و اینکه اینجا دیگه بازدید کننده زیادی نداره….راحتتر نیستی؟ من که به شخصه الان از این قضیه خوشحالم و انگار یه جور خلوتکده دارم که جز جند نفری کسی نمیاد سمتای من….
August 22nd, 2011 - 12:40
خب خواننده داشتن هم مهمه.
من برای دل خودم می نویسم اما اگه خواننده ای داشته باشم که علایق و طرز فکرش شبیه من باشه بدم نمیاد. خوشمم میاد..