dizzyrocker.com – Composing Illusions
30Aug/110

tenacious T

جنگیدن برای حقوق فومیتی توی محیط استادیوم مثل این می‌مونه که بری جلوی کلانتری وایسی یه پلاکارد بگیری دستت و روش بنویسی " ناعدالتی اجتماعی باعث شده من شب ها برای در اوردن خرجی به دزدی بروم" بعدم انتظار داشته باشی رییس کلانتری سر راهش دست بکنه توی جیب و ده هزار تومن بذاره کف دستت

29Aug/111

out of tune

ببین من بدجور خوابم گرفته می‌خوام بخوابم. هر وقت موج رادیو به خش خش افتاد اولین خروجی رو بپیچ. از اونجا به بعدش دیگه سر راسته

24Aug/111

slow demise

دانلود


اروم چشماشو باز کرد. معلوم نبود روی زمین پرت شده یا طاق باز دراز کشیده اما تمام بدنش با زمین تماس داشت. به محض اینکه به خودش اومد خیسی چمن زیرش رو احساس کرد اما با یه کم جا به جا شدن با خودش فکر کرد; احساس بدی هم نیست. زمینی که روش خوابیده بود شیب کمی داشت, اما فشار شیب رو بیشتر احساس می‌کرد چون سرش به طرف پایین قرار گرفته بود. از 10 یا 15 متر پایین‌تر صدای اب یه رودخونه‌ی مرده یا در حال مردن به گوش می‌رسید. از اون جریان‍های کند و با حوصله که راهشون رو از بین میلیون‌ها سنگ پیدا میکنن و حرف خودشون رو پیش می‌برن. 

عضلات دست و پاش رو همزمان با هم منقبض کرد تا یه کم خودش رو از اون حالت کرختی دور کنه. می‌خواست به عضلاتش کشش بده اما هنوز دستاش چند سانتی از زمین بالاتر نیومده بود که سوزش عجیبی از توی مچ به ساعد و ارنج و کتفش کمانه کرد. از کشش دادن منصرف شد اما تصمیم گرفت اروم اروم روی زمین بچرخه و جای سر و پاشو با هم عوض کنه. در حال کامل کردن دایره معلول وارش بود که نور خورشید مانع شد.
تازه متوجه نور خورشید و از اون مهم‌تر گرمای ارامش بخشی شد که تمام وجودش رو فرا گرفته بود. در همون حالت چشمانش رو بست و لبخندی از رضایت زد.
"عجب روز فوق العاده‌ای".  بالاخره یقه خیس و گردن درد مجبورش کرد بلند بشه و بایسته. باد آروم و سمجی از پشت سر لباس‌های خیسش رو به تنش می‌چسبوند و از جلو افتاب به عمق وجودش نفوذ می‌کرد. احساس میکرد بلاتکلیفی هوا بلاتکلیف بودن خودش رو تکمیل کرده و ترکیب لذت بخشی به وجود آورده. وضعیتی جدید, اما مثل چهره‌هایی که حاضریم قسم بخوریم قبلا اونها رو جایی دیدیم, اشنا.
به پایین که نگاه کرد متوجه حدس درستش شد راه آبی شاید به پهنای 14 متر اما آبی باریک و کم صدا. کوله پشتیش رو دید که چند متر پایین‌تر از خودش افتاده. عینک آفتابی‌ای که حالا دیگه یه دسته نداشت; پاکت سیگاری که همه ی سیگاراش نم کشیده بود; یه فندک; بسته علفش و یه چاقوی سوییسی که روی تیغه‌اش خون خشکیده بود. وسایلش رو جمع کرد و در همین حین که انتظار داشت خورشید خیسی پشت لباسش رو خشک کنه, اروم اروم از تپه بالا رفت. به بالای تپه که رسید انتظار دیدن هر چیزی رو داشت جز یه تپه‌ی دیگه به همون شکل و فرم. همونطور که از تپه دوم به سوم و از سوم به چهارم می‌رفت با خودش فکر می‌کرد که نکنه هنوز در خواب باشم. هر بار که به بالای تپه می‌رسید برمی‌گشت و منتظر می‌شد نور خورشید به چشمانش سیلی بزنه تا اگه خوابه بیدار بشه اما هر بار جواب منفی بود.
دیگه شمارش تپه ها از دستش خارج شده بود که با گذاشتن قدم اخر ماشینش رو دید. از اینکه هنوز ماشینش سالم روی چهار چرخ ایستاده و بر و بر نگاهش می‌کنه تعجب کرد. لابد انتظار داشت در غیابش راهشو بکشه و بره. کلید ماشین اما توی جیبش نبود. با خودش گفت شاید لای چمن‌ها افتاده باشه. حالا چطوری تمام این راه رو برگرده؟, حتی فکر کردن بهش هم عذاب اور بود. ترجیح می‌داد همونطور پیاده به راهش ادامه بده و کیلومترها دور بشه تا اینکه مرحله به مرحله به عقب بره و دوباره به اون گودال سرد نزدیک بشه. دست به دستگیره برد و از روی عصبانیت فشار محکمی به در وارد کرد. در با قدرت زیادی باز شد و حتی نزدیک بود به زمین پرتش کنه.
از خودش پرسید که چرا در ماشین رو نبسته؟ وقتی به داخل ماشین نگاه کرد دید که سوییچ هنوز روی ماشینه. سرش رو بالا آورد و اطراف رو پایید.
یه نگاه دیگه به داخل ماشین کرد. یه پتو روی صندلی عقب, یه ساک ورزشی بزرگ, یه مشت ات اشغال برای خوردن و تقویمش روی داشبورد. تازه وقتی چند بار لغت تقویم رو توی سرش تکرار کرد بود که مفهوم زمان بهش برگشت. متوجه شد که بیداره, حضور داره و اونجاست. تقویم رو باز کرد که بفهمه اونروز چه روزیه اما در قسمت توضیحات تمام روزهای سال یک چیز نوشته شده بود: "امروز روز اخره منه".
ناگهان انگار روز فوق العاده‌ای در کار نبود

22Aug/110

things to do, places to go

“Innocence” By Claudio Allia

و بدین سان عبارت "به تخمم نیست" متولد شد. زندگی او سراسر شادی و خوشبختی بود

Filed under: Picture No Comments
19Aug/111

you can have it all

Kiosk - Take It Away
 

یه چیزی بین ما بود که حالا میگی دیگه نیست / غیر اون واسه من چیزی دیگه مهم نیست

آرش سبحانی وقتی خودش رو جدی نمیگیره و در قالب یه اهنگ چهار دقیقه ای غرولند سیاسی تحویل ملت نمیده کاراش فوق العاده ست. ویدیوهای کیوسک رو هم دوست دارم چون در عین سادگی و کم خرجی خلاقانه هستن و پشتشون فکر خوابیده. وقتی این دو تا با هم قاطی بشه و اخر اهنگ هم یه سولوی شاهکار اضافه کنیم نتیجه اش میشه یه کار به یاد موندنی.

لینک

3SSRYYYS875D

17Aug/110

the tree of life

Tree of Life


تقریبا همیشه هر وقت هنرمندان فکر میکنن که دارن کار مهم و ماندنی انجام میدن از کارشون استقبالی نمیشه و برعکس اگه کارشون رو دست کم بگیرن یک دفعه تمام دنیا ازش به عنوان کاری حماسی و فوق العاده یاد میکنه. شاید به همین دلیل باشه که اودیسه 2001 کوبریک و یا سولاریس تارکوفسکی برای اونهایی که تحمل بیشتر از دو ساعت یکجا نشستن و فکر کردن رو دارن اثاری فوق العاده ای محسوب میشن و بسیاری دیگه از فیلم های فلسفی و پرسشگر نه.
با همین طرز فکر بود که به دیدن اخرین کار ترنس مالیک (Terrence Malick) درخت زندگی (Tree of Life) رفتم. می دونید همیشه در برخورد با اینجور فیلم ها باید بیست دقیقه اول رو فراموش کنی. بیست دقیقه اول همیشه در بار دوم و سوم معنا پیدا میکنه و سر جای خودش قرار می‌گیره. فیلم مالیک تا جایی که تونسته بود قسمت اغازین فیلمش رو طولانی کرده بود طوریکه که تازه 10 15 دقیقه بعد از اینکه استانه تحملت به پایان می‌رسید قطعات داستان با یک جاذبه درونی به هم نزدیک میشدن و معنا پیدا میکردن که خب!, حالا صحبت اینجا اصلا از چی هست.
جک اوبراین(شان پن) یه ارشیتکت میانسال موفق اما تنها و غمگینه که در سالروز مرگ برادارش هنگام رفتن به سر کار با دیدن کاشته شدن یک درخت ناگهان به یاد دوران کودکی, پدر و مادرش خونه ی بزرگشون در تگزاس, برادرانش و درخت بزرگی که در حیاط خونه داشتن میوفته و همین باعث میشه به سرگذشتش فکر کنه. به این فکر کنه که اصلا معنای حضورش در این دنیا چیه و اتفاقاتی در زندگی او افتاده به چه دلیلی بوده و چه معنایی داشته.
فیلم به زمان پیدایش اولیه جهان برمیگرده. پیدایش منظومه شمسی, خورشید, زمین, اولین موجود تک سلولی و تلاش دایناسورها برای بقا. جلوه های ویژه فوق العاده به همراه موسیقی کلاسیک حماسی و میخکوب کننده ای که بهت یاداوری میکنه صفحه بزرگ سینما فقط برای گرفتن کلوزاپ از هنرپیشه های خوش قیافه ساخته نشده. زمان میگذره و به تگزاس دهه 50 برمیگردیم. آقا و خانم اوبراین که هیچ اسم کوچیک براشون در نظر گرفته نشده نماد یک خانواده طبقه متوسط اون دوران هستن.
پدری کنترل گر و در عین حال عاشق خانواده که به مثال تمام پدرهای دنیا نمی تونه بین ابراز علاقه, اموختن دیسیپلین و تربیت فرزندان و همچنین رفتار با همسرش بالانس درستی برقرار کنه. پدری که ارزو داشته موسیقیدان بشه و حالا در یک کارخونه کار میکنه. خانم اوبراین شخصیتی کاملا برعکس همسرش داره. با سه پسرش همه جوره راه میاد و با تمام اخلاقشون می سازه و حتی برای نزدیکی بیشتر به فرزندانش خودش رو به بچگی میزنه.
خاطراتی که جک به یاد میاره شکل دهنده شخصیت امروز او هستن.  او نظم رو به خوبی اموخته اما از نظر احساسی نقاط تاریکی در ذهنش وجود داره. هنوز از به یاد اوردن خاطرات کودکیش می‌ترسه و این خاطرات عامل ناراحتی و نارضایتی او زندگی شدن. رفتار بد پدرش با اونها, ترک خانه شون در ترک تگزاس به خاطر شغل پدر و مرگ برادرش در 19سالگی. هر چند پدرش از او به خاطر رفتار بدش عذرخواهی کرده اما جک هیچ وقت او رو نبخشیده;  هر چند کلی خاطره خوب از برادرش به یاد میاره اما از دست دادنش رو نمی تونه فراموش کنه و به نوعی رفتار بد خودش در کودکی رو دلیل از دست دادنش می دونه.
خوشحالی و ارامش خاطر نهایی زمانی برای جک به دست میاد که بالاخره تصمیم میگیره ترس یا خشمش رو کنار بگذاره و تمام خاطراتش, تمام چیزهایی که به او شخصیت دادن رو همونطور که هستن بپذیره و ازشون فرار نکنه, وقتی بالاخره تصمیم می‌گیره عذرخواهی پدرش رو قبول کنه و از همه مهم تر خودش رو ببخشه.