خلوت کردن, تنها بودن, از جای شلوغ بیرون زدن, در رو محکم پشت سر بستن, وسط تابستون زیر پتو رفتن; اینا….اینا, اینا یه تعبیر کهنه‌ست. یه درمان منسوخ.
من تنهاییم رو توی شلوغ‌ترین جاها پیدا می‌کنم. توی صف بی سر و ته اتوبوس, توی این مرکز خریدهای رنگ و وارنگ و حال به هم زن, روی صندلی بدعنق واگن مترو, وسط یه سینمای تاریک درست وقتی همه دارن به تیکه‌های یخ هنرپیشه‌ی محبوبشون خنده تف می‌کنن.
می‌تونی ساعت رو از دستت باز کنی و روی صندلی پارک جا بذاریش و تظاهر کنی که گم‌اش کردی. مطمئنا حداقل برای یک وعده‌ی گذرا به وقت شمار احتیاج نداری. ادراکت بعد از مدت‌ها داره بهت سوزن می‌زنه که “اوهوی! برای اولین بار ببین, برای اولین بار بشنو, برای اولین بار احساست رو به کار بگیر.” چی دارم میگم…فقط خودمون تنها می‌دونیم چند تا از این اولین بارها از سر گذروندیم.
چراغ‌ها یکی یکی کور می‌شن و ادم ها یکی یکی می‌میرن
تو
اونجا
خودت رو وسط یه محله غریب پیدا می‌کنی
خودت رو توی جای غریب پیدا می‌کنی
خود غریبه‌ات رو پیدا می‌کنی
خودت رو پیدا می‌کنی
شاید

Leave a Reply