وقتی نمونهای از انحصاریترین احساسات و تفکراتت رو در نوشته یا کردار یه ادم که حتی تو رو نمیشناسه, میبینی; چیکار میکنی؟
کلافگی یا دستپاچگی, ترس یا احساس عدم امنیت همه ثانویهان
چون وقتی این اتفاق برای بار دوم یا سوم یا یه همچین باری تکرار میشد, پیش از هر چیز, قلبم از کار وایساد…یا شاید گرمپی ریخت
به خودم یادآوری کردم که تو خاص نیستی…تو اصلا هیچی نیستی
این فکر خام رو از سرت بیرون کن…همین حالا
دقیقا همین که میگی…دوباره یادت میاد که بابا! دست بردار…نوک دماغت رو جلوتر هم نگاه کن…اونوقت میفهمی چهقد متوسطی…چه اندازه معمولی هستی…
پوریا
August 11th, 2008