dizzyrocker.com – Composing Illusions
1Oct/063

eyes wide shut

یک شب نخوابیدن. صبح روز بعد خوابیدن و در نهایت به هم خوردن خواب.
سه‌ی شب بیدار شدن و از اون طرف حدود ساعت شش ولو شدن!
بالاخره یه روز باید به روال عادی برمی‌گشت. و چه سخت هم:

شش و نیم بعد از ظهر - بیست دقیقه‌س اومدم خونه نباید بخوابم. چی می‌تونه سرگرمم کنه. ممممم!. برم پای کامپیوتر؟
میل رو چک می‌کنم. تمام وبلاگ‌هایی که به روز شدن رو می‌خونم. میرم تو لینکدونی همسایه‌ها هر چی وبلاگ به روز شده رو باز میکنم.
وبلاگا که تموم میشن چند دست هم بمب‌های مایکروسافت رو خنثی میکنم.

هفت و ده دقیقه - چشمام خسته شدن. همینطوریش رو هم بودن حالا پای کامپیوتر نشستن بدترش هم کرد.

هفت و ربع - دستم رو می‌برم زیر اب سرد. فرت فرت دوبار میپاشم رو صورتم. زکی! حتی لحظه‌ای هم اثر نکرد.

هفت و نیم - دراز می‌کشم رو تخت. اولین نشانه‌های خواب! برای مقابله به جز سه تا لامپ سقفی دو تا لامپ مطالعه رو هم روشن میکنم. آها!! از رو هارد سرسام اورترین چیزی که دارم رو می‌اندازم رو مدیا پلیر. از این گروه‌های بلک متال سوئدی که روز روزش پول هم بهم بدی حاضر نیستم که ارتعاشاتشون رو به خورد گوش‌های نازنینم بدم. ولی الان شرایط اورررجانسه! می‌فهمم.
ملافه رو سر.
نه نباید!! - نور میزنه تو چشمام
دوباره می‌کشمش رو سرم.
نه این کارو با خودت نکن!
در همون حالت پرت میشم رو زمین
پرید؟ پرید؟
اااااه. نه نپرید.

هشت - اسپیکر = خاموش. حالتم دیدنیه. قبلا شده بود که از زور درد یا خنده رو زمین غلت بزنم ولی برای نخوابیدن؟ حالتم دیدنیه!

هشت و ده دقیقه - چشمم میوفته به ساعت کوکی زیر تخت. خب! اگه این سی و دو بار دیگه بزنه یک دقیقه میریم جلو. تا ده چقدر دیگه می‌خوایم؟

هشت و هفده دقیقه - یهو به خودم میام. باورم نمیشه. با چشمای باز خوابم برده بود.
قبلا تو اتوبوس نمونش رو دیده بودم ولی... اوه اوه!

هشت و بیست - یاد آل پاچینو میافتم تو اینسومینیا یا هر کفت و زهرماری که تلفظش می‌‌کنن. حداقل در یه چیز تفاهم داریم , زور زدن.

هشت و چهل و پنج - اخرین قلپ چایی جلوی هشت و سی. برنامه‌ای که ماهها بود ندیده بودم.

هشت و چهل و شش - کانال رو عوض میکنم. باز هم عوض میکنم و باز هم و...
خوابیدن با چشمان باز , قسمت دوم.

هشت و پنجاه نه - ساعت دیواری.حساب و کتاب.ساعت دیواری.فکر.ساعت دیواری.فحش خوار و مادر.ساعت دیواری.یک ساعت دیگه؟. ساعت دیواری.صحبتش رو نکن. ساعت زیر تخت.یک ساعت زود خوابیدن؟.عکس العمل.افقی شدن.خواب.خواب.خواب.خواب

Filed under: Crap Leave a comment
Comments (3) Trackbacks (0)
  1. اینه معنیه روزمررررررره گی!

  2. هوم! این بیخوابی خیلی حال میده،مثل الکل منگت میکنه…خوابیدن توی روز و بیدار موندن تو شب خوبیش اینه که عده کمتری رو میبینی و مجبوری تحمل کنی…چیزی که الان مدتهاست دارم حسرتشو میخورم…

  3. چند نفر دیگه مثل من هستن که وقتی نوشته هاتو میخونن حس میکنن دیگه لزومی نداره بنویسن چون حرفشون تمام و کمال زده شده؟ تاحالا شمردیشون؟ اگه نه میتونی از من شروع کنی
    به قول خودت پاپی: حدس میزنم یکی از دلایل کم بودن محتوای فارسی وب تو باشی


Leave a comment

(required)

No trackbacks yet.