dizzyrocker.com – Composing Illusions
18Oct/061

shhhmoke

برای کسانی که اراده ی لازم رو ندارن دست جمعی عمل کردن میتونه بهترین راه باشه. اول تابستون سه نفری قرار کردیم که یک بار برای همیشه سیگار رو بگذاریم کنار. جون‌مون رو به معنای واقعی خلاص کنیم.
مثل ادم های متمدن قول دادیم که سر خودمون رو گول نمالیم و یواشکی سراغش نریم.
خب خودم بیشتر "نشستی" سیگار می‌کشیدم یعنی ممکن بود یه ماه فقط 10 تا بکشم و تو دو ساعت دو بسته.
دیروز بهم سیگار تعارف شد گفتم نمی‌کشم. مثل اغلب اوقات چند ثانیه بعد متوجه عکس العمل ناخود آگاهم شدم.
چی؟ نمی‌کشم؟
اووووه هوووه!. واقعا گذاشتمش کنار!
یکی دو هفته قبل قرار گذاشتیم شب‌ها تا این پارکه که جدیدا نوسازی کردن پیاده بریم و یکم فعالیت بدنی داشته باشیم. موضوع از اساس فراموش شده بود ولی شب رفتم تک تکشون رو کشوندم بیرون برای وفای به عهد!
تعجبم وقتی بیشتر شد وقتی بقیه بچه‌ها گفتن هنوز سراغ سیگار نرفتن و به جز چند روز اول حتی هوس يه پک رو هم نکردن.
فکر کنم همه رو یه نظر متفق القولیم. اين دفعه فقط به خاطر خودمون گذاشتيمش کنار.

Filed under: Other Stuff 1 Comment
5Oct/065

Zero Conditional Laugh

چرخيدن تو انباری يکی از لذت بخش ترين کارهايی که گهگاه انجام ميدم.
با سر فرصت و امادگی قبلی ميرم پايين و به زور احساسات شديد نوستالژيک که از تکه پاره‌های خاکی انباری زندگی یيرون مي‌کشه ساعت‌ها خودم رو مشغول مي‌کنم.
ديروز رفتم پايين دنبال ارشيو نصفه و ناقص دنيای سخن.
پدرم هر ماه می‌خريد. وفتی مثل تمام ورق‌های دور و برم توش سرک می‌کشیدم ازش چیزی دستگیریم نمی‌شد. می‌پرسیدم اين نوشته‌ها چی هستن. چرا جملاتشون انقدر نامفهومه.
همیشه بهم میگفت اينا برای تو زوده برو سر کتابای خودت!
غافل از اينکه صفحه‌ی يازده مجله پاتوق هفتگي‌ام شده بود. بعضی وقت‌ها که صفحه جناب شکرچيان دو برابر ميشد و صفحات ده و يازده رو به نام خودش میزد از خوشحالی پا ر هوا میشدم.
چند باره و چند باره مي‌خوندم.نثرش انقدر روان و ساده بود که حتی يه بچه‌ به سن و سال من رو هم به وجد مياورد. طراحی صفحه با اون کلاغ‌های هميشگی. شوخی‌هاش با سردبير که اون زمان فکر مي‌کردم واقعين و هر بار بعد از خوندن ماجرای بحث جناب مستطاب با سردبير کلی ناراحت می‌شدم. اون مثال‌ و مقایسه‌های عجيب و غريبش...
وای خدا!
ديروز هر چی دنبال ارشيو دنيای سخن گشتم چيزی پيدا نکردم و مجبور شدم که برگردم بالا. البته نه با دست خالی چون حداقل تونستم کتاب حکايات ملانصرالدين رو از بين اون همه جعبه پيدا کنم.
شب که از مادرم پرسيدم اون مجله‌ها رو کجا گذاشته جوابش جالب بود.
- اون چند سری مجله که تو کیسه‌های سیاه بود؟ همه رو ريختم رفت.

شنیدن جواب.یک ثانیه فکر.مرور خاطرات.
اونا قسمتی از صفحات عمر بود که به سطل اشغال سپردیم.
شاید اشکالی نداشته باشه:
چون حداقل برای یک ثانیه دیگه, به اندازه‌ی یه بازدم دیگه صفحه سفید دارم.
چون حالا واقعا حکایت "ماست".

Filed under: Illusions 5 Comments
4Oct/061

Man on the Moon

مرگ از پنجره بسته به من می‌نگرد
زندگی از دم در ، قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد,
تخت حس خواهد کرد که سبکتر شده است
در تنم خرچنگی است
که مرا می کاود
خوب می‌دانم که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
توده زشت و کریهی شده‌ام
بچه هایم از من می‌ترسند
آشنایانم نیز ,
به ملاقات پرستار جوان می‌آیند.
مرگ از پنجره بسته به من می‌نگرد
------------
عمران صلاحی

Filed under: Other Stuff 1 Comment
1Oct/063

eyes wide shut

یک شب نخوابیدن. صبح روز بعد خوابیدن و در نهایت به هم خوردن خواب.
سه‌ی شب بیدار شدن و از اون طرف حدود ساعت شش ولو شدن!
بالاخره یه روز باید به روال عادی برمی‌گشت. و چه سخت هم:

شش و نیم بعد از ظهر - بیست دقیقه‌س اومدم خونه نباید بخوابم. چی می‌تونه سرگرمم کنه. ممممم!. برم پای کامپیوتر؟
میل رو چک می‌کنم. تمام وبلاگ‌هایی که به روز شدن رو می‌خونم. میرم تو لینکدونی همسایه‌ها هر چی وبلاگ به روز شده رو باز میکنم.
وبلاگا که تموم میشن چند دست هم بمب‌های مایکروسافت رو خنثی میکنم.

هفت و ده دقیقه - چشمام خسته شدن. همینطوریش رو هم بودن حالا پای کامپیوتر نشستن بدترش هم کرد.

هفت و ربع - دستم رو می‌برم زیر اب سرد. فرت فرت دوبار میپاشم رو صورتم. زکی! حتی لحظه‌ای هم اثر نکرد.

هفت و نیم - دراز می‌کشم رو تخت. اولین نشانه‌های خواب! برای مقابله به جز سه تا لامپ سقفی دو تا لامپ مطالعه رو هم روشن میکنم. آها!! از رو هارد سرسام اورترین چیزی که دارم رو می‌اندازم رو مدیا پلیر. از این گروه‌های بلک متال سوئدی که روز روزش پول هم بهم بدی حاضر نیستم که ارتعاشاتشون رو به خورد گوش‌های نازنینم بدم. ولی الان شرایط اورررجانسه! می‌فهمم.
ملافه رو سر.
نه نباید!! - نور میزنه تو چشمام
دوباره می‌کشمش رو سرم.
نه این کارو با خودت نکن!
در همون حالت پرت میشم رو زمین
پرید؟ پرید؟
اااااه. نه نپرید.

هشت - اسپیکر = خاموش. حالتم دیدنیه. قبلا شده بود که از زور درد یا خنده رو زمین غلت بزنم ولی برای نخوابیدن؟ حالتم دیدنیه!

هشت و ده دقیقه - چشمم میوفته به ساعت کوکی زیر تخت. خب! اگه این سی و دو بار دیگه بزنه یک دقیقه میریم جلو. تا ده چقدر دیگه می‌خوایم؟

هشت و هفده دقیقه - یهو به خودم میام. باورم نمیشه. با چشمای باز خوابم برده بود.
قبلا تو اتوبوس نمونش رو دیده بودم ولی... اوه اوه!

هشت و بیست - یاد آل پاچینو میافتم تو اینسومینیا یا هر کفت و زهرماری که تلفظش می‌‌کنن. حداقل در یه چیز تفاهم داریم , زور زدن.

هشت و چهل و پنج - اخرین قلپ چایی جلوی هشت و سی. برنامه‌ای که ماهها بود ندیده بودم.

هشت و چهل و شش - کانال رو عوض میکنم. باز هم عوض میکنم و باز هم و...
خوابیدن با چشمان باز , قسمت دوم.

هشت و پنجاه نه - ساعت دیواری.حساب و کتاب.ساعت دیواری.فکر.ساعت دیواری.فحش خوار و مادر.ساعت دیواری.یک ساعت دیگه؟. ساعت دیواری.صحبتش رو نکن. ساعت زیر تخت.یک ساعت زود خوابیدن؟.عکس العمل.افقی شدن.خواب.خواب.خواب.خواب

Filed under: Crap 3 Comments