dizzyrocker.com – Composing Illusions
22Mar/06Off

shoulda face it

به جای شنبه پنجشنبه همه رو جمع می‌کنه. مادرم هيچ وقت نسبت حساس نبود ولی اينبار ازم ميخواد که باهاشون برم. حتما نگران حال‌ام شده.
-يک موضوع مرده.
همه هستن. حتی اونايی که چشم ديدنشون رو ندارم. بهم گفته به احترام جايی که داريم می‌ريم حرمت‌شون رو نگه دارم و اون وسط چيزی بهشون نگم.
-يه فکر اشتباه.
اره اخر سال شده و بايد کدورت‌ها رو دور ريخت ولی با زخم دل چی کار ميشه کرد؟ برای اون هم دوايی هست؟ برا اون تهمت‌ها يا داد وبی‌دادها.
-دکمه‌ی ويرايش.
بعد از ده سال برای اولين بار که به اونجا می‌رم. قبل از اينکه وارد بشيم يه نفر دست‌ام رو می‌گيره و با دستای خودش حلقه می‌کنه. با حالت عصبی برمی‌گردم ولی وقتی چهره‌ی دختر خاله‌ام رو می‌بينم نفس راحتی می‌کشم.
-به کجا؟
کليسا هيچ تغييری نکرده. رنگ روکش رديف‌ها رو تغيير دادن و البته اون نقاشی‌های قديمی روی شيشه رو همينطور. اروم اروم به سمت رديف‌های جلو می‌ريم و تو اولين رديف خالی جاگيری می‌کنیم.
-روح ازرده.
درست يک رديف عقب‌تر از ما نشستن. نمی‌بينمشون ولی صداشون مياد. فرانک کمی برو اونطرف‌تر.
چی انجيل جيبی‌ات رو نياوردی؟
-خفه شو. فقط خفه شو.
اسقف مياد. حرف حرف حرف. چرا به فارسی زر ميزنه؟ حتما دستور از مقامات بالا اومده. حتما اون پشت چوب لا درش گذاشتند. اوه حواسم نبود. ببخشيد اينجا نبايد فحش بدم. دعا می‌کنم: ای صاحب اين خانه, مرا به خاطر بی‌حرمتی‌ام ببخش. تو رئوف و مهربانی. آمين.
-با من بخوان!
امسال به خاطر اربعين سرود و تکنوازی نداريم. اين هم از جوک سال. ديگه روزمون کامل شد.
همه به صف.
رديف به رديف به صف می‌ايستيم و يک به يک از زير دست اسقف عبور می‌کنيم. اسقف اعظم پشت به ما ايستاده و دعا می‌کنه. نفر به نفر از زير دعا عبور می‌کنن تا نوبت به من می‌رسه.
کشيش دستش رو پيشونی‌ام می‌گذاره, چشمانش رو می‌بنده و زير لب چيزهايی ميگه. همونطور خونسرد جلوی کشيش ايستادم و با چشم و ابروی بالا انداخته‌ام کشيش رو نگاه می‌کنم. وقتی دعا خوندنش تموم ميشه و روی بدنش صليب می‌کشه برای يک لحظه احساس ميکنم که -چقدر به امرزيده شدن احتياج داشتم.
وقتی از کليسا بيرون میايم ترس برم می‌داره. با اينکه هوا سرد نيست اما دندون‌هام به هم می‌خورن و يه جور شوک عصبی می‌گیرم.
هر کار ميکنم که ذهنم رو با چيز ديگه‌ای سرگرم کنم نميشه. نه موسيقی و نه وبلاگ و تلفن و حرف و دعا جواب‌ام نيست. هيچ کدوم از اين کارها به قدری مشغول‌ام نمی‌کنه که حتی برای چند ثانيه راحت باشم.
شايد يه کم براش دير شده باشه. می‌خواستم شب سال تحويل ازتون بخوام تا برای اروم شدن روح سرکش‌ام دعا کنيد ولی هر چی کردم دست‌ام به نوشتن نرفت. اميدوارم دير نشده باشه. اميدوارم خيلی دير نشده باشه. احساس تهی بودن می‌کنم. خيلی بيشتر از قبل و شايد صدها برابر بيشتر از قبل به از گذشته‌ی خودم می‌ترسم. دوست ندارم با روح کثيف بميرم. ای صاحب روح خودت ببخش.

Filed under: Illusions Comments Off
Comments (0) Trackbacks (0)

Sorry, the comment form is closed at this time.

Trackbacks are disabled.