6Mar/060
off duty
شب,
وقتی خاموشی بدن,
وقتی حتی از سگهای ولگرد هم صدای زق زق در نياد,
اون پسربچه به کنار پنجره اتاق ميره و از پشت حفاظ آهنی, از پشت اون قفس به نا کجا آباد محدود پشت خونه سنگ پرت میکنه. غافل از اينکه, غافل از اینکه فقط کمی اون طرفتر چشمای گربه سياه محل از خوشحالی برق میزنه چون با بقيه هم قطارانش تو کوچه پشتی کنار سطل اشغال منتظر شدن تا یه مهمونی حسابی ترتيب بدن.
شب که بشه,
چراغها رو که خاموش کنن,
وقتی ماشينها تو گاراژ وووونی کنن و خفه بشن,
شايد بميرم و دنيا برای هميشه از صدای من خالی بشه.