سر و کله‌ی خورشيد از پشت ساختمونا پيدا شده. باد ملسی از غرب يا شايد شمال غربی تو گوش می‌پیچه. مثل هر روز صبح از خونه می‌زنی بيرون تا يه کم نرمش کنی. همين نرمش‌ها بوده که حالا استخوانها رو از پوکی نجات داده هر چند که خودت اصلا بهشون اعتماد نداری.
پارک محل: همون نيمکت هميشگی. زير بلندترين درخت سرو و بغل اون سطل اشغال که چندين سال پيش داغونش کردی ولی شهرداری هنوز به فکر تعميرش نيافتاده.
کيف کمریت رو باز می‌کنی. نون با پنير تبريزی!…
يه گاز گنده ازش می‌زنی و سرت رو بالا مياری تا اوضاع دور و بر دستت بياد.
اولين نگاهت به کسی می‌خوره که تو ده يا پونزده متری‌يت واستاده. کت و شلوار سياه پوشيده,
جان وينی به ميله‌ی برق تکيه کرده و به سيگارش پک می‌زنه. هووووف…کام اخرو می‌گيره و سيگار رو زير کفش‌های ورنيش له می‌کنه.
صدايی تو مغزت ميگه: اومدن ببرنت! : بالاخره نوبت تو شد.
يه نفس عميق و لنبوندن بقيه نون و پنير.
مثل هميشه بعد از صبحونه راه می‌افتی که پارک رو به قصد دکه‌ی کاغذ فروشی چق بزنی.
اروم اروم. رفتارت بايد مثل هميشه باشه. رکوردت چقدر بود؟ ۲۴ دقيقه. اگه بيست و پنج دقيقه يا اصلا نيم ساعت بشه اهميت ميدی؟
اومدن ببرنت پس بهتر خونسرد باشی. حدست اشتباه نبوده چون يارو با حفظ فاصله افتاده دنبالت. تند و کند که می‌کنی, بدجوری به گه خوری می‌افته ولی خودت هم ميدونی; مامور شده و معذور. بدبخت حتما روزی صد بار ارزو می‌کنه که جناب رييس, همون که بعضی ميگن وجود خارجی يا داخلی نداره استعفاش رو قبول کنه. اون بدبخت اگه می‌دونست يه روز نوبت خودش ميشه هيچ وقت زير بار اينکار نمی‌رفت.
دو تا روزنامه‌ی هميشگی: ميهن اسلامی و مشاهدون. الان دو ساله که فقط اين دو تا روزنامه اجازه‌ی چاپ دارند. دولتی‌اند ولی خب که چی! مهم وقته که بايد بگذره.
راستی رکورد مسير برگشتت چقدر بود؟ ۱۰ دقيقه, و نشستن روی اولين نيمکت خالی!
فراموش که نکردي, اومدن ببرنت…وقتی از جا افتادن روی نيمکت مطمئن ميشی سه طرفت رو نگاه ميکنی. اثری از طرف نيست. حتما رفته طرف پشت سرت. نکنه می‌خوان همينجا جلوی اين همه ادم ترتيبت رو بدن؟
اقای معصومي؟
بله؟
شما بايد با من بياين. ارررم…متوجه هستيد که…
کش و قوسی به سر و گردنت ميدی و شونه هارو بالا می‌اندازی. ديگه چيزی برات اهميت نداره. اروم اروم پا ميشی. هنگام پا شدن نگاهت به سنگ فرش پارک می‌افته. تو اين همه سال, اين اولين بار که بهشون دقت می‌کنی. ترتيب و نظمشون واقعا زيباست. همينطور پشت سر هم, يک به يک تو چشمات ظاهر می‌شند و يک به يک از زير پات رد. دو تا بلوک رو که رد می‌کنی پات می‌لغزه, با سر به زمين داغ می‌خوری و می‌ميری. اونا اومده بودن که ببرنت.

3 Responses to “im coming”

  1. جریان زرشک و این صحبتا مزه بود مثلا…این ولوت اندر گراند رو هم د/ل کردم…بدم نیومد .هیچی ازش نشنیده بودم،ولی جالب بود.این جریانه لوپ که تو پست مربوطه گفته بودی کاملا به چشم میومد….البته هی جو هندریکس یه چیز دیگه اس.

    پوریا

  2. من یه جورایی میمیرمبرای راک های سایکودلیک و پروگرسیو دهه 60 و 70 .با راکهای پاپ گرای امروزی خیلی فرق دارن.این ولوت آندرگگراند هم تو همین مایه ها به نظر میومد.اقا اصلا هرچی موزیک خوب میخوای دهه 60 و 70 …

    پوریا

  3. ديزي جان فقط مي خواستم ببينم جواب ايميل شما رو كه دو روز پيش براتون فرستادم رو دريافت كرديد يا نه….چون ياهو يه پيغامي داد فكر كردم ممكنه درست فرستاده نشده باشه…..ممنون

    mahyar

Leave a Reply