dizzyrocker.com – Composing Illusions
26Feb/062

embarrassed

تو مترو نشسته بودم. دسته‌ی گيتار از سر کوله‌ زده بود بيرون و ناخواسته جلب توجه می‌کرد.
يک مرد مسن, شايد چهل ساله رو در‌ روی من تو راهرو ايستاده بود و برای کم و بيش 3 دقيقه به من و کوله‌ای که بين پاهام گذاشته بودم خيره نگاه می‌کرد. وقتی ديدم نمی‌خواد از رو بره دستامو بردم بالا, همونطور که نگاهش می‌کردم با دو انگشت اشاره دو طرف لب‌ام رو به بالا فشار دادم و براش يه لبخند از سر حرص, از عصبانيت زدم.
از اين کارم خنده‌اش گرفت و معذرت خواهی کرد.

Filed under: Illusions Leave a comment
Comments (2) Trackbacks (0)
  1. از كي تا حالا چهل ساله شده مسن!!!


Leave a comment

(required)

No trackbacks yet.