تو مترو نشسته بودم. دستهی گيتار از سر کوله زده بود بيرون و ناخواسته جلب توجه میکرد.
يک مرد مسن, شايد چهل ساله رو در روی من تو راهرو ايستاده بود و برای کم و بيش 3 دقيقه به من و کولهای که بين پاهام گذاشته بودم خيره نگاه میکرد. وقتی ديدم نمیخواد از رو بره دستامو بردم بالا, همونطور که نگاهش میکردم با دو انگشت اشاره دو طرف لبام رو به بالا فشار دادم و براش يه لبخند از سر حرص, از عصبانيت زدم.
از اين کارم خندهاش گرفت و معذرت خواهی کرد.
جالب بود!
Shine
February 27th, 2006
از كي تا حالا چهل ساله شده مسن!!!
گوشزد
February 27th, 2006