میخوای بدونی از کجا شروع شد؟
سعی میکنم همه چی رو برات بازخوانی کنم. يک چيزهايی يادم مياد ولی خيلی کم.
انتظار نداشته باش همه چی به خاطرم مونده باشه ولی هر چی که باشه برات ميگم.
از تمام داشتنیهای دنيا دلم به حافظهی درست و حسابیام خوش بود که اون هم به گه خوردن افتاده…
يه ساختمون ۱۲ طبقه. شايد هم ۱۴ طبقه, يادم نيست اگه جزييات رو میخوای خودت بپرس.
يادم مياد تو اتاق نشسته بودم, روی همون قاليچهای که الان وسط اين اتاق پهنه, میبينيش؟
اليته اون موقع چای شورش نکرده بوديم ولی خب خود خودش بود.
میگفتم…, تو اتاق نشسته بودم و ماشين بازی میکردم. هه هنوز از اون زمان ماشين اتشنشانی قرمز رو دارم.
اگه میخواييش مال تو. ولی به اون آبيه دست نزن. نمیخوام دست کس باشه. حيف که فرصت نيست وگرنه شرح ماجرای اون رو هم برات میرفتم.
خلاصه سرم به ماشين بازی خودم گرم بود که از بيرون صدای داد و بيداد اومد. مهين خانم بود.
میبيني؟, هنوز اسمش رو دقيقا به خاطر دارم. چند طبقه بالاتر از ما مینشستن و خودش هميشه جيغ جيغ میکرد. يا سر شوهر بدبختش و يا سر بچههای خودش و ماها. از اون ادما بود که دوست داشتم روزی چند بار عکسش رو با مداد سياه بکشم و با مداد قرمز هيکلش رو خط خطی کنم. اين حس تنفر رو همهی بچههای بلوک بهش داشتن چون رفتارش واقعا غير قابل تحمل بود.
کم کم صداها بيشتر شد. تو عالم خودم بودم که مادرم سراسيمه اومد تو اتاق پرده رو کشيد و با لحن قاطع بهم گفت:
- طرف پنجره نمیری و در بالکن رو هم باز نمیکنی.
–باسهی چي؟
- همين که گفتم. همينجا بشين و بازیت رو بکن.
برات نگفتم اون زمان چند سالم بود؟, نه ساله بودم. سنام به قدری بود که از دستور ننه بابا سر بپيچونم ولی در اون لحظه به روم نيووردم, انگار نه انگار که چيزی شده.
چند لحظه بعد صداها بيشتر شد. يادمه که طبقهی نهم مینشستيم. طبقهی ما تنها جايی بود که تابلوش از چشم بچههای شيطون ساختمون دور مونده بود.
يا اينکه طبقات اخر بوديم ولی حجم صدا به قدری زياد شده بود که انگار دو نفر تو بالکن واستادن و جيغ و ويغ میکنن.
اون سر و صداها و حکم مادرم باعث شد از جا پاشم و دستگيرهی نميه فلزی رو قيززی باز کنم و ببينم که چه خبره.
چون بالکن ما سرتاسر آجر بود هميشه برای ديدن محوطه از جعبه نوشابهای که اون کنار افتاده بود استفاده میکردم.
اون دو تا کارتون خاليا رو از روش برداشتم, جعبه رو کشيدم اينور و برعکسش کردم. چسبوندمش بيخ ديوار و قدم سرنوشت سازم رو برداشتم…پاق…پاق…وقتی از جای پام مطمئن شدم اروم اروم سنگينی تنم رو به ديوار انداختم و چشمامو از روی جعبهی قرمز رنگ نوشابه آماده ديدن محيط بيرون کردم.
همينطور که مهرههای گردنم رو يک به يک رد میکردم, چشمام به ساختمون روبرو افتاد.
نممی تونم بگم چند نفر ولی عدهی زيادی از سر کنجکاوی به بالکن اومده بودن.
بگذار زياد طولانيش نکنم, بالاخره پايين رو نگاه کردم…همون اولين نگاه باعث شد سرم رو دزدکی به کف سکو بکشم. فکر میکنی چی باعثش شده بود؟ همه بالا رو نگاه میکردن. اول فکر کردم دارن من رو میپان و شايد ظاهر شدن من با اين سن کم رو بالکن…ولی بعد فهميدم اينطور نيست. وقتی برای بار بلوک روبرو رو نگاه کردم فهميدم نگاهشون متوجه بالاست. جايی مثل پشت بوم و يا شايد طبقات بالاتر.
دوست داشتم از رو لبهی بالکن سر بکشم و ببينم که چه خبره. ولی ترسيدم…حواست اينجاست؟…ترسيدم. با خودم گفتم نکنه يه وقت پام لق بزنه و با کله به پايين برم.
تو همين فکرا بود که صدای ازير هم اضافه شد….بيو بيو…اتش نشانی بود.
خوشحال شدم. نتيجه گرفتم که خونه اتيش گرفته. کارتونهای تلويزيون رو به يادم اورم که توش اتيش نشانی تو چند ثانيه همه چی رو خاموش میکنه.
بچه بودم ديگه. انقدر بچه که نمیدونستم موقع اتش گرفتن يه ساختمون اول سکنه رو به بيرون منتقل میکنن. انتظارم زياد طولانی نشد. همونطور که از توی بالکن ماشين قرمز اتيش نشانی رو تماشا میکردم جسم سياهی به سرعت از جلوی چشمام گذشت و به طرف پايين سقوط کرد.
جيغ….جيغ….جيغ….
شوک زده از اين اتفاق تصميم گرفتم سر جلو ببرم و ببينم ماجرا چی بوده که در باز شد.
مادرم اومد تو اتاق و با ديدن من رو لبهی بالکن جيغ بلندی زد. فقط يادمه که من رو از تو بالکن کشيد بيرون. از اتفاقات بعدی يه چيزایی يادمه, ولی خيلی گنگ…
اسمش مصطفی بود ولی کامبيز صداش میکردن. يک و سال نيم بود که نامزد کرده بود ولی پول برای تشکيل زندگی نداشت. چند روز قبل از اين ماجرا از سر کار هم اخراج شده بود. اينها رو بعدا که بزرگتر شدم فهميدم.
میدونی, تمام اين سالها بيشتر از اينکه از صحنهی سقوط کامبيز ناراحت باشم از لحظهی خم شدنم روی ديوار کابوس میديدم. اگه اونروز به قصد ديدن بالا روی بالکن خم میشدم….وای خدای من…حتی تصور چنين برخورد و مرگ دردناکی واقعا آزار دهندهست.
در تمام اين چند سال که از خدا عمر گرفتم هميشه ارزوم اين بوده که يک روز بر اين ترس, اين کابوس دردناک غلبه کنم و بالاخره چند روز پيش .
اميدوارم سرت رو به درد نيوورده باشم. به هر حال بايد ببخشی که اين وصيت نامه طولانی شد.
آه…راستی, نظرم عوض شد. اون ماشين آبيه رو هم به عنوان يادگاری از پدربزرگ به حميد بده.
قربان تو, پدرت.
اول بهمن ماه ۱۴۳۱ شمسی
did you know that your way of writing , sometimes becomes very similar to J D Salinger? specially the book ” the catcher in the rye “.have you read it ?
mahyar
January 25th, 2006
well , you know , salinger in the book I mentioned , tells us about a rebellious boy who is been kicked off from his school ! now , we hear the story while this boy tells us what he does in a couple of days before he returns home.and this boy as if speaking to us , narrates the story in very great style, as if he is speaking directly to the reader.I recommend this book highly to you !
mahyar
January 26th, 2006