dizzyrocker.com – Composing Illusions
30Dec/054

king of all excuses

اهل سينما نيستم و اگه با دو فاکتورگيری از فيلم ساخت داخل و درد سينما رفتن حساب کنم, در سال بيشتر از چهار يا حداکثر پنج بار سینما نميرم.
ای اقا! حيف پول که بالای اين توليدات "به دور از معنا" هدر بره. حالا جالبه که همين سينما نرويی که جلو شما نشسته در طی سه روز دو بار رفت سينما.
ديدن اين دو فيلم مزيد علت شد تا همچنان روند قبلی رو پی بگيرم و دور سينما رو خط بکشم.
يک بوس کوچولو و مکس رو ديدم.
نمی‌دونم راجع به "يک بوس..." چی بايد بگم.
یبشتر از اينکه يک فيلم باشه يه نوع محاکمه و محکوميت بدون دفاع برای گلستان بود. موضوع جالب‌تر ميشه وقتی بدونی که خود فرمان ارا همون زمان ((مردم اينجا بدبختی می‌کشيدن کنار فلان رودخانه مارتينی می‌خورده)) و فقط بر حسب اتفاق زمانی که از کشور خارج شده چشمه ذوق و استعدادش...پووووف!...رفته هوا و ((در تمام اون سالها حتی يک کار هم نکرده)) ولی حالا که دوباره برگشته نطق دوباره‌ای گرفته.
"يک بوس.." اثر کتابخونه ای بود. نشانه‌هايی خيلی فيلسوفانه مثل گرفتن هويت فردوسی در فرودگاه و راننده تاکسی‌ای که فردوسی رو از فرودگاه اورد و ‌ايده‌های رقت اور مثل سه بار وقفه در خودکشی شبلی و يا نوه‌ای که بيشتر از پسر شبلی, ((بابا)) رو دوست داره و هر روز بهش سر ميزنه.
به نظرم بهترين سکانس فيلم که از بد ماجرا هدر رفته بود در ارامگاه کوروش اتفاق افتاد.
زمانی که گروه بازديد کننده شبلی رو با يه نگاه می‌شناسن و برای گرفتن امضا به طرفش ميان اما هر چی دنبال قلم برای امضا می‌گردند, همراه ندارن و در نهايت قلم فردوسی رو برای امضا گرفتن از شبلی به قرض می‌گيرن.
اين سکانس واقع گرا ترين سکانس فيلم بود و جا داشت با شات بسته و تاکيد بیشتر گرفته بشه نه از فاصله‌ی دو فرسخی و گنگ.
کل فيلم ريتم کندی داشت و لحظاتی که شبلی و فردوسی ديالوگ می‌گفتند واقعا زجری بود که همينطور فرو می‌اومد.
با اينکه ايده‌ی اصلی روی کاغذ چيز خوب و حساب شده‌ای بود اما در کار, درست در نيومده و اصلا به هدرش داده بودند.
فيلم دومی که ديدم, مکس بود. برعکس "يک بوس.." ايده فيلم بر روی کاغذ, ساده و تا حدودی جلف و تجاری ميزد اما در عمل واقعا از حد تصورم فاصله داشت.
پلات اصلی فيلم يعنی اشتباه شدن يک موزيسين متشخص با خواننده‌ی کافه‌ای و اومدن طرف به ايران و ادامه‌ی ماجرا* در عين تازگی عين لبه‌ی تيغ می‌موند. هر آن ممکن بود بازی‌ها تا حد يک سريال مسخره تلويزيونی پايين بياد اما بر خلاف حدسم اينطور نشد.
اگه قصد رفتن به سينما رو داريد پيشنهاد من ديدن فيلم مکسه. چون فکر ميکنم در شرايط فعلی مکس خيلی بيشتر به شعور بيننده احترام ميگذاره تا "يک بوس.."
اه راستی....بدجوری انگولک شدم برم نوشتن با دوربين رو بگيرم.

* = به تجربه ثابت شده فيلم‌های ايرانی هميشه در "ادامه‌ی ماجرا"ست که تر ميزنن و کار رو خراب می‌کن.

Filed under: Illusions Leave a comment
Comments (4) Trackbacks (0)
  1. Goo GOo dolls khaili ghashang bood. hal kardam.
    manam filmi nistam aslan!
    movafagh bashi

  2. دیزی راکر عزیز…
    زیر مطلبی که راجع به تجسمت از وبلاگ نویس ها نوشته بودی کامنتی گذاشتم که خوشحال میشوم بخوانی
    ارادتمند
    گوشزد

  3. ببخشیدا ولی تمام اون فرددسی هایی که نوشتید رو به سعدی اصلاح کنید

  4. سلام
    اگه نوشتن با دوربين رو گير اوردي
    ما رو هم خبر كن
    چاپش تموم شده و ديگه تجديد چاپ نميشه
    اينو به دور از شوخي گفتم
    اگر گير اوردي
    اينجا تو سايت بگو من هم شديدا دنبالشم
    ممنون
    در ضمن رضا كيانيان فردوسي نبود
    سعدي بود عزيز دلم :) )


Leave a comment

(required)

No trackbacks yet.