That Was All
تمامش همین بود که گفتم
"بشین"
"بشین پدر سگ"
روی صندلی زه وار در رفته ای پرتم کردند. چشمامو تازه باز کرده بودم سیاهی اتاق خیلی چشم رو اذیت می کرد.
"حرف بزن تا راحتت کنیم بری"
سری در هوا تکون خورد و از میان سیاهی دو سگ پاسبان به سمت من اومدند, دو غول که سر تا پا سیاه پوشیده بودند.نفر سمت راستی دستش رو بر کتفم گذاشت و با دست دیگرش بازوم رو کمی به سمت عقب کشید. خیلی خوب می دونستم کافیه کمی تکون بخورم تا شش ماه درد برای خودم بخرم.
دیگری پشت سرم قرار گرفت, دو دست زمختش رو از روی گردنم لیز داد و به پایین اورد دستانش رو بروی استخوان گلوم قرار داد باز هم ذره ای تکون کافی بود تا به دیار باقی برسم.
بازجو که روبروی من ایستاده این رو گفت, چهره اش رو نمی دیدم. چهار قدم دقیقا چهار قدم برداشت و ایستاد چند ثانیه مکث کرد و به سرعت به سمت میز برگشت پرونده ای روی میز انداحت و سرش رو از سیاهی اتاق به زیر روشنایی چراغ کشید. برای اولین بار چهره اش رو دیدم چشم های گرگ مانندی داشت که با دماغ نوک عقابیش نهایت کراحت رو به رخم می کشید. روی دو گوشش اثار پارگی و زخم پیدا بود به نطر می رسید سالها توی همین سردابها شکنجه شده.
گفت بهتره اعترافت رو بی نی وی سی. کش و قوسی به بدنش داد و بروی صندلی چرمی که درست روبروی من قرار داشت خزید. انگشتانش رو به سمت پرونده برد. انگشتانش وضع بد تری داشتند, ناخن های کج و معوج و جای زخم که تمام دستش رو پوشونده بود. دلم می خواست بزاق دهانم رو روی اون پرونده ی زرد خالی کنم تا بلکه کمی خالی شم.
پرونده رو باز کرد, تورقی کرد و گفت جرمت سنگینه بهتره همکاری کنی. وقتی مطمئن شدم که دو غول پاسبان ازم کناره گرفتند به خودم جراتی دادم و گفتم چه جرمی؟
به حالتی که انگار چنین پرسشی رو در چشمانم خوانده پرونده رو به صورت عمود رو میز گذاشت و به کمک بند انگشت اشاره اش قطر پرونده رو از نظرم گذروند
اینا همش مربوط به توست, فریاد کنان این رو گفت به سرعت پرونده بالا گرفت. حدود ده سانت از چشمانم فاصله داشت. شروع کرد به تورق برگه ها به سرعت جا به جا می شدند و تنها چیزی که من می دیدم سفیدی بودتمام برگه ها سفید بود. تا اخرش رو خوندم.
پیش خودم گفتم من دیگه چیزی نمی گم من که کاری نکردم.
صدای سوتی گوشم رو پر و قوه ی شنوایی ام رو مختل کرد. نه اشتباه نمی کردم این صدای ضربه دست بازجو بود که به صورت من نواخته شد.
شنیدم که گفت
حرف نمی زنی؟...به حرفت میارم حروم زاده
گیج و منگ بودم, با خودم مروری کردم, من که این حرف رو در دلم گفتم. به خودم گفتم اشتباه می کنی
ضربه ای دیگر به سمت مخالف صورتم نواخته شد.
من اشتباه می کنم؟..بی پدر و مادر
دیگه کاملا گیج شده بودم این سگ پدر چطوری حرفای من رو می شنید؟به خودم قوت قلبی دادم و بار دیگر در دل گفتم مقاومت می کنم
درد مشتی زیر ابروی سمت چپم حس کردم, مردک هوار زنان گفت
مقاومت می کنی؟ تو کی باشی؟
در باز شد و باریکه ی نوری به داخل خزید. کسی وارد اتاق شد پچ پچی فضای مسموم اتاق رو پر کرد و حس کردم بازجوی کریح اتاق رو ترک کرده چون دیگه بوی گند دهنش رو حس نمی کردم. فردی روی صندلی چرمی نشست
انتظار ضربات ناگهانی رو داشتم.
سلام
هاه؟..
سلام
نه انگار اشتباه نمی کردم بازجوی جدید به من سلام کرد. به سختی چشمانم که از درد بسته شده بودند رو باز کردم. مرد نسبتا جوانی که محاسنی دو رنگ داشت رو بروی من نشسته بود, لبخند مسخره ای بر لبانش بودبه لحظه احساس کردم می خوام چفیه دور گردنش رو با دو انگشتم طوری درون دهنش فرو کنم که دیگه نتونه بخنده و بعد هر و هر به قیافه ی شاش مانندش بخندم
گفت
ببین ما نمی خوایم مسئله رو بپیچونیم تو به جرمهایی که مرتکب شدی اعتراف می کنی و همین امروز بعد از خوردن یک پرس غذای کامل به خونه میفرستیمت
خندم گرفته بود خواستم بگم احمق تو...س
اخ..تمام استخوان ها صورتم درد می کرد
ادامه داد, ببین ما می دونیم که با چند نفر از دوستانت گروه موسیقی تشکیل دادی و در بعضی از جاها به صورت غیر قانونی کنرست اجرا میکنید.
اومدم بگم خشک مغز منظورت کنسرته؟
صورتم تیری کشید و دهانم باز نشده بسته شد. پیش خودم گفتم عجب اتهامی, عجب جرمی, جوانان دیگر کشور ها از این راه پول در میارند و من باید به خاطر یک محفل دوستانه کوچیک که به زور ماهی دو بار تشکیل می شه روی این صندلی چوبی بنشینم و به سوالات مرد صندلی چرمی جواب بدم
به خودم که اومدم دیدم طرف داره با لبخندی من رو نگاه می کنه, مطمئن شدم که انتظار شنیدن جوابی از من رو می کشه
چی جوابش رو می دادم؟
همینطوری یک چیزی پروندم و گفتم
اینایی که می گی درست نیست
به سرعت جواب داد پس درست چیه؟
گفتم ما به خیابون جمهوری رفتیم بعد از پرس و جو از مغازه ای مجاز و تحت نطر شهرداری بنا به سلیقه چند ساز موسيقی خریدیم. برای چند سال به کلاس های مجاز موسیقی که زیر نطر اماکن و وزارت ارشاد اداره میشن رفتیم و تصمیم گرفتیم چند نفری با هم جمع بشیم و چیزهایی که یاد گرفتیم شر کنیم
چی کنین؟
به اشتراک بگذاریم
خوب بعد؟
ولی اون بار ناشیانه صدای ضبط صوت بالا رفت و صدای موسیقی فقط برای چند دقیقه کل محل رو برداشت.
خودکاری از یقه اش بیرون کشید بروی کاغدی در دستش بود خطوطی کشید و به من گفت ولی ما مدرک داریم,عکس داریم
دستش رو به اشاره روی هوا چرخاند
صدایی از پشت سرم رسید که تارهای صوتی ام رو ازار داد. انگار سگ های پاسبان هنوز اتاق رو ترک نکرده بودند سایه سیاهی نور رو شکست, دستی سیاهی رو دیدم که به سمت بازجو رفت پرونده دیگری به دستش داد و غیب شد. بازجو پرونده ی دیگری رو جلوی من باز کرد
ایناهاش, اینا همه مدرکه, حالا چی داری بگی؟
می خواستم بلند بلند بخندم. این ها همون پوستر و عکس های خوانندگان محبوبم بود که در جای جای اتاقم نگه داری میکردم
گفتم
اگر من یکی از اینها بودم که سالی بیست میلیون دلار درامد داشتم
قیافه اش درهم رفت و انتظار داشت تا حرفم رو ادامه بدم
مطابق میلش رفتار کردم چون می خواستم حس مغلوب شدن رو برای یک بار هم که شده تجربه کنه
اینا همه خواننده های غربی هستن. من اگه دلم بخواد هم نمی تونم جای اینها باشم. این رو می تونی از اسم و رسمشون بفهمی
بازجو پرونده رو به سمت خودش چرخوند نگاهی سرسری به عکس ها کرد و پرونده رو بست
از روی صندلی چرمی بلند شد, دو غول پاسبان هم به همراهش از انجا بیرون رفتند
فقط صدای بسته شدن در رو شنیدم
فردای ان روز با صدای فریاد از خواب بیدار شدم, اسم من رو صدا می کردند. خودم رو بروی یک مبل چرمی که در اتاقی که برای بازداشتگاه بسیار شیک بود پیدا کردم. دو مرد به سمتم اومدند, از قد بلندشان فهمیدم که باید همان دو سگ دیشبی باشند. پیراهن و شلوار فرم پوشیده و می خندیدند. یک نفرشان دستم و فرد دیگر پشتم رو گرفتند و با احترام من رو از مبل چرمی بلند کردند و به سمت در خروجی راهنمایی کردند. به سمت اتاق تحویل وسایل رفتم. به جز من و سرباز نگهبان که مسئول تحویل وسایل بود, زندانی دیگری انجا بود که به نظر تازه بازداشت می اومد همونطور که کمربند چرمیش رو باز می کرد کاغدی از میانش بیرون کشید و بدون اینکه نگهبان متوجه بشه در جیم انداخت.
اون شب بعد از رفتن مهمان ها و خلوت شدن سرم به سراغ شلوار رفتم و اون کاغد را از میان کاغذهای دیگه بیرون کشیدم
انتظار دیدن پیغام رمزی یک زندانی به دیگری را داشتم ولی چیزی غیر از اون بود که فکر می کردم. چنین سطوری رویش نقش بسته بود
"به کدامین دستور اینجا هستم
بله من یک دشمن فراریم
دیشب از کالبدم فرار کردم
اسمم چه بود؟
مرا چه صدا می کردید
دوست؟
به خیالم مزاحی دیگر است
از جانب انها
و شب دیگر از انها فرار خواهم کرد
زمان برایم مهم نیست
دو دقیقه شاید کافی باشد
و من به ساعت های از دست رفته میاندیشم
اهل کدام کشورم؟
به گمانم از میانه امده ام از میان دریایی ابی
از لجن زار ملخ ها
زمان برایم مهم نیست
سه دقیقه شاید کافی باشد
به سیم احتیاج دارم
شش سیم برایم کم است همه اش را بیاورید
می خواهم چیزی بسازم
زمان برایم مهم نیست
پنج دقیقه شاید کافی باشد
انگار افرادی به این سمت می ایند
منتظرشان بمانم یا فرار کنم
نه دیگر پاهایم جزیی از زمین شده اند
زمان برایم مهم نیست
ربع ساعت کافیست
برای پایان این درد
نوری میبینم
پس خلقت است به گمانم
نزدیک تر و نزدیک تر
مرکز نور کجاست
دیگر چیزی نمی بینم
فکر نمی کنم حقیقتی برای جستجو کردن مانده باشد
چهره اش اشناست
به گمانم این جسد من است که روی ان صندلی نشسته
چقدر از خودم دور شده ام
زمان برایم مهم است
ساعت ها, شاید برایم کم باشد"
هوا رو به سردی رفته و پنجره ی سالن نيمه باز مانده بود