Jail Break
ذرات را گرد هم اوردم تا نقطه را تشکیل دهم
نقاط را کنار هم چیدم تا خطی بسازم
به کمک خطوط شکل را ساختم
و با ترکیب اشکال محیطی به وجود اوردم
چند محیط را در هم ادغام کردم تا جهانی بسازم
و حالا
به دنبال راه فراری از این جهنم, از این دنیای خود ساخته می گردم
Hit me with a Surprise
خوب بعد از افتادن تب و تاب دیشب فرصتی دست داد که از اوضاع و احوال دیشب براتون بلاگم
حوالی ساعت ده شب بعد از ده بیست بار تماس از خونه زدیم بیرون, البته مقصد مشخصی نداشتیم. تا ساعت ده نیم که ما نزدیکی باشگاه ارارات بودیم خبری از ماشین و ادم نبود ولی تا تصمیم گرفتیم به سمت میدون ونک کج بشیم ماشین بود که می اومد بیرون. هر کوچه ای رو نگاه می کردی چند تا ماشین پر از ادم سر مدخل خروجی کوچه ایستاده بودن. پیچیدن تو ولی عصر همانا و بدبختی همان
ولی عصر رو ماشین های پلیس که همه از دم پیکان بودن(لابد ترسیدن بنزها خراب بشه)یک طرفه کرده بودن. مور و ملخ بود که با پرچم ایران به سمت پارک ملت می رفت. خلاصه ما که اول قصدمون میدون ونک بود دو ساعت و نیم معطل شدیم. دو ساعتی که خالی از لطف نبود
اولین چیزی که به چشم می اومد کشف حجاب زن و مرد بود. انگاری جدی باورشون شده بود که خبریه. دومین مساله شمار زیاد موبایل های دوربین دار بود
ملت نه تنها عکس می گرفتند بلکه ساعت یازده شب اشناها رو دعوت می کردن که بیان تو این شلوغی
سومین موضوع جالب حضور پر رنگ یک کاندید انتخاباتی تو این خیابون بود. به طوری ما بیشتر از بیست بار فریاد "فقط اکبر شاه" یا "اکبر -رهبر" رو زبان جوانان الکی خوش شنیدیم. البته پخش تراکت و ماشین هایی که به تبلیغات هاشمی دوهزار و چند مزین شده بودن که بماند. جمعا به جز چند ماشین پلیسی(تاکید می کنم پیکان!) که خیابون رو بسته بودند, تعداد افسرها خیلی کم بود. افسرها که کاور سفید شبرنگ پوشیده بودن تمام شب مشغول دست دادن با این و اون بودن. جوانانی که زیاد جو زده شده بودن پیش افسرهای پلیس می رفتند و ضمن خسته نباشید! گفتن باهاشون دست می دادن. یه جورایی میشه اقا جون مادرت بگذار خوش باشیم معنیش کرد البته چند تا از بچه های پر انرژی یک افسر رو به داد و هوار زدن مجبور کردند, اون افسر نه تنها چند متری دوید بلکه ایران ایران هم کرد!. حیف هیچ کس از ما وسیله ای برای عکس یا فیلم گرفتن نداشت وگرنه صحنه ای تاریخی بود. خواننده های لس انجلسی هم حضور غیابی و محسوسی داشتند, به طوریکه سر اهنگ انتخابی برای رقص بین ملت دعوای لفظی به وجود اومد که سر اخر دیسک جوکی ولی عصر که پرشیای سیاه داشت شهرام شب پره گذاشت و مردم رو سر حال اورد. نا گفته نماند دیشب یک جیپ عظیم الجثه به نام "هامر" دیدیم. این ماشین زرد رنگ که بی شباهت به ماشین های نظامی امریکایی هم نبود به اندازه دو ماشین فضا گرفته بود و چهار پنج نفر روی سان روفش نشسته بودند. البته به علت بلندی ماشین و به چشم اومدنش بچه های طرفدار هاشمی از قصد از کنار این ماشین رد می شدند و پوستر های هاشمی دو هزار و چند رو می چسبودن به بدنه ی ماشین. اعتراض افراد سوار ماشین و دعوای غریب الوقوع و ختم قائله با پا در میونی چند بزرگتر و مو سفید این افراد هم احتیاج به دوربین عکاسی داشت که ما نداشتیم. البته جنبه ی بد ماجرا ول کردن ماشین ها وسط خیابون بود که خیلی ها رو معطل کرد. ملت تا می دیدن یکم شلوغ و راه نیست که برن سریع ماشین هارو خالی می کردن و شروع می کردن به رقصیدن. خلاصه بعد از کمی جرو بحث به این نتیجه رسیدیم که تا به میدون ونک برسیم صبح شده, برای همین از تو میرداماد زدیم بیرون. البته مسیر سی ثانیه ای رو در یک و نیم ساعت طی کردیم. طرف مجتمع پایتخت خلوت بود ولی خط اسکان غلغله بود. اون وسط یک پزو 206 به ذهنش رسید که از روی جدول وسط خیابون رد بشه و بیاد این طرف (جدولش ارتفاع کمی داره) همین که اولین ماشین با موفقیت اومد اینطرف سیل ماشین بود که همه از روی جدول وسط خیابون هجوم اوردن این طرف. از روی پل که نگاه می کردیم بزرگراه مدرس وحشتناک بود. همینطور که ما داشتیم فرار می کردیم ملت هم پیاده و سواره از اون طرف به سمت خروجی میرداماد حرکت می کردن به نطر می رسید تلفن ها کار خودشو کرده, ما که تازه از اون شلوغی فرار کرده بودیم دلمون می خواست به اینها بخندیم ولی وقت وفت فرار بود!. بعد از پل باز یک ماشین پلیس (که پیکان بود) لاین اصلی رو بسته بود برای همین مجبور شدیم از لاین کناری بزنیم تو کوچه پس کوچه ها و هر طور شده به خیر و خوشی از اونجا فرار کردیم. دلم می خواست ماشین ها رو تو بزرگراه همت ببینید, همه عین کسانی که از اتش فشان فرار می کنن پا رو روی گاز گذاشته بودن. نزدیک بود چند تصادف وحشتناک ببنیم, تصادف هایی که اگر اتفاق می افتاد حداقل ده کشته می داد. ساعت یک و نیم رسیدیم خونه. راستی تلوبزیون قرار بود دو تا فیلم پخش کنه(تا ملت تو خونه بمونن!) کسی فیلم ها رو دید؟
پا پی : اشتباهات تایپی و غیر تایپی رو خودتون ببخشید. من الان پرواز دارم, اونم با اتوبوس!..یا حق بر دود
پا پی 2 : پرچم بزرگ و سوراخ سوراخ شده ی بحرین هم دست به دست از تمام ماشین ها گذشت که حرکتی عجیب و جالب بود..نمی دونم پرچم بحرین به اون بزرگی رو از کجا اورده بودند!
Hooligans!
ایران به جام جهانی صعود کرد...الحق که این سه دقیقه ی پایانی بدجوری اعصاب ما رو به هم ریخت
That Was All
تمامش همین بود که گفتم
"بشین"
"بشین پدر سگ"
روی صندلی زه وار در رفته ای پرتم کردند. چشمامو تازه باز کرده بودم سیاهی اتاق خیلی چشم رو اذیت می کرد.
"حرف بزن تا راحتت کنیم بری"
سری در هوا تکون خورد و از میان سیاهی دو سگ پاسبان به سمت من اومدند, دو غول که سر تا پا سیاه پوشیده بودند.نفر سمت راستی دستش رو بر کتفم گذاشت و با دست دیگرش بازوم رو کمی به سمت عقب کشید. خیلی خوب می دونستم کافیه کمی تکون بخورم تا شش ماه درد برای خودم بخرم.
دیگری پشت سرم قرار گرفت, دو دست زمختش رو از روی گردنم لیز داد و به پایین اورد دستانش رو بروی استخوان گلوم قرار داد باز هم ذره ای تکون کافی بود تا به دیار باقی برسم.
بازجو که روبروی من ایستاده این رو گفت, چهره اش رو نمی دیدم. چهار قدم دقیقا چهار قدم برداشت و ایستاد چند ثانیه مکث کرد و به سرعت به سمت میز برگشت پرونده ای روی میز انداحت و سرش رو از سیاهی اتاق به زیر روشنایی چراغ کشید. برای اولین بار چهره اش رو دیدم چشم های گرگ مانندی داشت که با دماغ نوک عقابیش نهایت کراحت رو به رخم می کشید. روی دو گوشش اثار پارگی و زخم پیدا بود به نطر می رسید سالها توی همین سردابها شکنجه شده.
گفت بهتره اعترافت رو بی نی وی سی. کش و قوسی به بدنش داد و بروی صندلی چرمی که درست روبروی من قرار داشت خزید. انگشتانش رو به سمت پرونده برد. انگشتانش وضع بد تری داشتند, ناخن های کج و معوج و جای زخم که تمام دستش رو پوشونده بود. دلم می خواست بزاق دهانم رو روی اون پرونده ی زرد خالی کنم تا بلکه کمی خالی شم.
پرونده رو باز کرد, تورقی کرد و گفت جرمت سنگینه بهتره همکاری کنی. وقتی مطمئن شدم که دو غول پاسبان ازم کناره گرفتند به خودم جراتی دادم و گفتم چه جرمی؟
به حالتی که انگار چنین پرسشی رو در چشمانم خوانده پرونده رو به صورت عمود رو میز گذاشت و به کمک بند انگشت اشاره اش قطر پرونده رو از نظرم گذروند
اینا همش مربوط به توست, فریاد کنان این رو گفت به سرعت پرونده بالا گرفت. حدود ده سانت از چشمانم فاصله داشت. شروع کرد به تورق برگه ها به سرعت جا به جا می شدند و تنها چیزی که من می دیدم سفیدی بودتمام برگه ها سفید بود. تا اخرش رو خوندم.
پیش خودم گفتم من دیگه چیزی نمی گم من که کاری نکردم.
صدای سوتی گوشم رو پر و قوه ی شنوایی ام رو مختل کرد. نه اشتباه نمی کردم این صدای ضربه دست بازجو بود که به صورت من نواخته شد.
شنیدم که گفت
حرف نمی زنی؟...به حرفت میارم حروم زاده
گیج و منگ بودم, با خودم مروری کردم, من که این حرف رو در دلم گفتم. به خودم گفتم اشتباه می کنی
ضربه ای دیگر به سمت مخالف صورتم نواخته شد.
من اشتباه می کنم؟..بی پدر و مادر
دیگه کاملا گیج شده بودم این سگ پدر چطوری حرفای من رو می شنید؟به خودم قوت قلبی دادم و بار دیگر در دل گفتم مقاومت می کنم
درد مشتی زیر ابروی سمت چپم حس کردم, مردک هوار زنان گفت
مقاومت می کنی؟ تو کی باشی؟
در باز شد و باریکه ی نوری به داخل خزید. کسی وارد اتاق شد پچ پچی فضای مسموم اتاق رو پر کرد و حس کردم بازجوی کریح اتاق رو ترک کرده چون دیگه بوی گند دهنش رو حس نمی کردم. فردی روی صندلی چرمی نشست
انتظار ضربات ناگهانی رو داشتم.
سلام
هاه؟..
سلام
نه انگار اشتباه نمی کردم بازجوی جدید به من سلام کرد. به سختی چشمانم که از درد بسته شده بودند رو باز کردم. مرد نسبتا جوانی که محاسنی دو رنگ داشت رو بروی من نشسته بود, لبخند مسخره ای بر لبانش بودبه لحظه احساس کردم می خوام چفیه دور گردنش رو با دو انگشتم طوری درون دهنش فرو کنم که دیگه نتونه بخنده و بعد هر و هر به قیافه ی شاش مانندش بخندم
گفت
ببین ما نمی خوایم مسئله رو بپیچونیم تو به جرمهایی که مرتکب شدی اعتراف می کنی و همین امروز بعد از خوردن یک پرس غذای کامل به خونه میفرستیمت
خندم گرفته بود خواستم بگم احمق تو...س
اخ..تمام استخوان ها صورتم درد می کرد
ادامه داد, ببین ما می دونیم که با چند نفر از دوستانت گروه موسیقی تشکیل دادی و در بعضی از جاها به صورت غیر قانونی کنرست اجرا میکنید.
اومدم بگم خشک مغز منظورت کنسرته؟
صورتم تیری کشید و دهانم باز نشده بسته شد. پیش خودم گفتم عجب اتهامی, عجب جرمی, جوانان دیگر کشور ها از این راه پول در میارند و من باید به خاطر یک محفل دوستانه کوچیک که به زور ماهی دو بار تشکیل می شه روی این صندلی چوبی بنشینم و به سوالات مرد صندلی چرمی جواب بدم
به خودم که اومدم دیدم طرف داره با لبخندی من رو نگاه می کنه, مطمئن شدم که انتظار شنیدن جوابی از من رو می کشه
چی جوابش رو می دادم؟
همینطوری یک چیزی پروندم و گفتم
اینایی که می گی درست نیست
به سرعت جواب داد پس درست چیه؟
گفتم ما به خیابون جمهوری رفتیم بعد از پرس و جو از مغازه ای مجاز و تحت نطر شهرداری بنا به سلیقه چند ساز موسيقی خریدیم. برای چند سال به کلاس های مجاز موسیقی که زیر نطر اماکن و وزارت ارشاد اداره میشن رفتیم و تصمیم گرفتیم چند نفری با هم جمع بشیم و چیزهایی که یاد گرفتیم شر کنیم
چی کنین؟
به اشتراک بگذاریم
خوب بعد؟
ولی اون بار ناشیانه صدای ضبط صوت بالا رفت و صدای موسیقی فقط برای چند دقیقه کل محل رو برداشت.
خودکاری از یقه اش بیرون کشید بروی کاغدی در دستش بود خطوطی کشید و به من گفت ولی ما مدرک داریم,عکس داریم
دستش رو به اشاره روی هوا چرخاند
صدایی از پشت سرم رسید که تارهای صوتی ام رو ازار داد. انگار سگ های پاسبان هنوز اتاق رو ترک نکرده بودند سایه سیاهی نور رو شکست, دستی سیاهی رو دیدم که به سمت بازجو رفت پرونده دیگری به دستش داد و غیب شد. بازجو پرونده ی دیگری رو جلوی من باز کرد
ایناهاش, اینا همه مدرکه, حالا چی داری بگی؟
می خواستم بلند بلند بخندم. این ها همون پوستر و عکس های خوانندگان محبوبم بود که در جای جای اتاقم نگه داری میکردم
گفتم
اگر من یکی از اینها بودم که سالی بیست میلیون دلار درامد داشتم
قیافه اش درهم رفت و انتظار داشت تا حرفم رو ادامه بدم
مطابق میلش رفتار کردم چون می خواستم حس مغلوب شدن رو برای یک بار هم که شده تجربه کنه
اینا همه خواننده های غربی هستن. من اگه دلم بخواد هم نمی تونم جای اینها باشم. این رو می تونی از اسم و رسمشون بفهمی
بازجو پرونده رو به سمت خودش چرخوند نگاهی سرسری به عکس ها کرد و پرونده رو بست
از روی صندلی چرمی بلند شد, دو غول پاسبان هم به همراهش از انجا بیرون رفتند
فقط صدای بسته شدن در رو شنیدم
فردای ان روز با صدای فریاد از خواب بیدار شدم, اسم من رو صدا می کردند. خودم رو بروی یک مبل چرمی که در اتاقی که برای بازداشتگاه بسیار شیک بود پیدا کردم. دو مرد به سمتم اومدند, از قد بلندشان فهمیدم که باید همان دو سگ دیشبی باشند. پیراهن و شلوار فرم پوشیده و می خندیدند. یک نفرشان دستم و فرد دیگر پشتم رو گرفتند و با احترام من رو از مبل چرمی بلند کردند و به سمت در خروجی راهنمایی کردند. به سمت اتاق تحویل وسایل رفتم. به جز من و سرباز نگهبان که مسئول تحویل وسایل بود, زندانی دیگری انجا بود که به نظر تازه بازداشت می اومد همونطور که کمربند چرمیش رو باز می کرد کاغدی از میانش بیرون کشید و بدون اینکه نگهبان متوجه بشه در جیم انداخت.
اون شب بعد از رفتن مهمان ها و خلوت شدن سرم به سراغ شلوار رفتم و اون کاغد را از میان کاغذهای دیگه بیرون کشیدم
انتظار دیدن پیغام رمزی یک زندانی به دیگری را داشتم ولی چیزی غیر از اون بود که فکر می کردم. چنین سطوری رویش نقش بسته بود
"به کدامین دستور اینجا هستم
بله من یک دشمن فراریم
دیشب از کالبدم فرار کردم
اسمم چه بود؟
مرا چه صدا می کردید
دوست؟
به خیالم مزاحی دیگر است
از جانب انها
و شب دیگر از انها فرار خواهم کرد
زمان برایم مهم نیست
دو دقیقه شاید کافی باشد
و من به ساعت های از دست رفته میاندیشم
اهل کدام کشورم؟
به گمانم از میانه امده ام از میان دریایی ابی
از لجن زار ملخ ها
زمان برایم مهم نیست
سه دقیقه شاید کافی باشد
به سیم احتیاج دارم
شش سیم برایم کم است همه اش را بیاورید
می خواهم چیزی بسازم
زمان برایم مهم نیست
پنج دقیقه شاید کافی باشد
انگار افرادی به این سمت می ایند
منتظرشان بمانم یا فرار کنم
نه دیگر پاهایم جزیی از زمین شده اند
زمان برایم مهم نیست
ربع ساعت کافیست
برای پایان این درد
نوری میبینم
پس خلقت است به گمانم
نزدیک تر و نزدیک تر
مرکز نور کجاست
دیگر چیزی نمی بینم
فکر نمی کنم حقیقتی برای جستجو کردن مانده باشد
چهره اش اشناست
به گمانم این جسد من است که روی ان صندلی نشسته
چقدر از خودم دور شده ام
زمان برایم مهم است
ساعت ها, شاید برایم کم باشد"
هوا رو به سردی رفته و پنجره ی سالن نيمه باز مانده بود
Tune The Radio Buddy
دروغ که شاخ و دم ندارد گرچه بعضی پر و بال هم بهش نسبت میدند ولی حالا که قرار است هر چه از زبان این مضحکه سازان انتخاباتی می شنوید باور کنید این هم باور کنید که برای تمدد خاطر بسیار توصیه شده
گرچه در تابستان خبر های خوبی خواهید شنید